˙•٠•●♥❤ یک عشق سه حرفی ❤♥●•٠•˙

شعرهای فارسی و عاشقانه...

  

وقتی پاهایت یاری ات نکنند ،

 "بن بست " همان جایست که ایستاده ای...!

 

 

دیشب که نمیدانستم به کدام یک از دردهایم بگریم،

کلی خندیدم...!

 

 

اگر سرت را روی سینه ام بگذاری هیچ صدایی نخواهی شنید !!!

قلب من طاقت این همه خوشبختی را ندارد...!!!

 

 

 

هر روز تکراریست ،

صبح هم ماجرای ساده ایست ،

گنجشکها بیخودی شلوغش میکنند...

 

 

این روزها که می گذرد شادم...

این روزها که می گذرد ،شادم که می گذرد...

این روزها شادم که می گذرد...!

 

 

روزگار ، لبخند را گرفته است...

و فقط گاهگاهی

به دوربین ها قرض می دهد...!

 

 

سیاه سیاه ام

با زرد هماهنگم کن استاد !

گاه حجم یک کلاغ

کنتراست یک تابلو را حفظ می کند

" حسین پناهی "

 

 

   ضربه ی آخر را “خدایم” زد ! 

 آن زمان که برای رفتنت استخاره کردی

    و “خوب” آمد . .

 

 

       فراموش کردنت برایم مثل آب خوردن بود ،

       از همان آب هایی که می پرد توی گلو

     و سالها سرفه  میکنیم !

 

 

 

           هر چند نمی‌دانم خواب‌هایت را با که شریک میشوی          

  اما هنوز ،

شریک تمام بی‌خوابی‌های من، تویی...!

 

 

 

نوک مدادم شکست

توبه کرد دیگر در دستانم ،

حرف های عاشقانه اش

 را به کاغذ نزند...

 

 

 

هر روز عصر مرد اسباب بازی فروش

رد دستان کودکانه را

  از شیشه ویترین پاک میکند...

 

 

 

" جهان  " واژه درشتی است

سنگین است

صبوری میخواهد...

 

 

 

اشک های نیامدنت

روی گونه ام ماسید

نبوس...

نمک گیر میشوی...!

 

 

 

وقتی آب اینقدر گذشته از سرم

من نمیتوانم از تو بگذرم ،

 قبول کن...

 

 

 

در میان گونه گونه مرگ ها

تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها

زان که در هنگامه ی اوج و هبوط

تلخی مرگ ست با شرم سقوط

وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬

 " زانچه بینی٬ آشکارا و نهان "

رو به بالا و ز پستی ها رها

    خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ...

 

 

 

رقاص میشوم به ساز تو

هر چند مخالف...!

 

 

 

تنها گناه او این بود

که کفشهایش با ناز راه می رفتند

بوق هیچ ماشینی

اتصالی نداشت...

 

 

 

این روزها غم برای خوردن زیاد دارم

تو دیگر برایم لقمه مگیر...!

 

 

 

 

در گیرودار داشتنت بودم

که...

نگاهت را آفت زد

تو مرا راندی

اما...

کافیست لب تر کنی

باغ نگاهت مترسک نمیخواهد...!؟!؟

 

 

 

جا می خورد از تردی ساق تو پرنده

ایمان منی ترد و ظریف و شکننده

همچون کف امواج "خزر"چشم گریزی

هم، مثل شکوه سبلان خیره کننده

میخواست مرا مرگ دهد آنکه نهاد است

بر خوان لبان تو مربای کشنده !

چون رشته ی ابریشم قالیچه شرقی است

بر پوست شفاف تو رگ های خزنده !

غیر از تو که یک شاخه گل بین دو سیبی

چشم چه کسی دیده گل میوه دهنده

لب های تو اندوخته آب حیات است

اصراف نکن این همه در مصرف خنده

ای قصه موعود هزارویکمین شب

مشتاق تو هستند هزاران شنونده

افسوس که چون اشک توان گذرم نیست

از گونه سرخ تو پل گریه و خنده

عشق تو قماریست که بازنده ندارد

ای دست تو پیوسته پر از برگ برنده

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 14:14 توسط محسن خداداده| |

 

باز این دل سرگشته ی من...

یاد آن قصه ی شیرین افتاد !!؟؟

بیستون بود وتمنای دو دوست !

آزمون بود و تمنای دو عشق

در زمانی که چو کبک...!!

خنده میزد شیرین...

تیشه می زد فرهاد...

نه توان گفت به جانبازی فرهاد:افسوس !

نه توان گفت ز بی دردی شیرین :فریاد !

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرها بر آوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است !!!

رمز شیرینی این قصه کجاست ؟؟؟

که نه تنها شیرین

بی نهایت زیباست !!!

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست ؟؟!!

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تبی و تابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی !!!

سینه بی عشق مباد...

 

 ------------------------------------ 

 

مادر پیر مرا ....

نکته ای زیبا گفت:


گفت پروانه مشو که به سرگردانی؛


لای انگشت کتاب...؛ سالها می مانی!!!


گر شوی شعله شمع از تو می پرهیزند


ور شوی اشک به چشم زیر پایت ریزند!


زندگی آینه نیست که در او می نگری؛


زندگی خاک ره است که بر او می گذری


گر چه غم همره تست دل به اندوه مبند


چون خم حافظ باش خون بدل باش وبخند


نه زمین باش نه خاک که تو را خوار کنند


وانگهی ذهن تورا پر ز مردار کنند


آسمان باش که خلق به نگاهت بخرند


وز پی دیدن تو سر به بالا ببرند!!!!!!

 

 

 ------------------------------------ 

 

پیاده آمده ام

بی چارپا و چراغ

بی آب و آینه

بی نان و نوازشی حتی

تنها کوله یی کهنه و کتابی کال

و دلی که سوختن شمع نمی داند

کوله بارم

پر از گریه های فروغ است

پر از دشتهای بی آهو

پر از صدای سرایدار همسایه

که سرفه های سرخ سل

از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند

پر از نگاه کودکانی

که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم

آنها را به خانه ی خواب نمی رساند

می دانم

کوله ام سنگین و دلم غمگین است

اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو

نیامدم که بمانم

تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش

تمام جاده های جهان را

به جستجوی نگاه تو آمده ام

پیاده

باور نمی کنی ؟

پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من

حالا بگو

در این تراکم تنهایی

مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

 

 

 ------------------------------------

 

تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز

دیدن گریهء تمساح محال است عزیز !

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست

قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن

بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن

فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده

عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!

امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز



 

 

اینجا هم دو تا از شعرهای مهدی اخوان ثالث رو براتون نوشتم 

" زمستان "

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کسی یازی

 به کراه آورد دست از بغل بیرون

 که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک

 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور

 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

 تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

 حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

 

 

 

 

 

" بیمار "

بیمارم ، مادرجان
می دانم ، می بینی
می بینم ، می دانی
 می ترسی ، می لرزی
 از کارم ، رفتارم ، مادرجان
می دانم ، می بینی
گه گریم ، گه خندم
گه گیجم ، گه مستم
 و هر شب تا روزش
 بیدارم ، بیدارم ، مادرجان
می دانم ، می دانی
کز دنیا ، وز هستی
هشیاری ، یا مستی
از مادر ، از خواهر
از دختر ، از همسر
 از این یک ، و آن دیگر
 بیزارم ، بیزارم ، مادرجان
من دردم بی ساحل
تو رنجت بی حاصل
ساحر شو ، جادو کن
درمان کن ، دارو کن
بیمارم ، بیمارم ، بیمارم ، مادرجان...

 

این هم یه شعر  زیبا از شهریار:

" حالا چرا...؟ "

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟                                   بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی                          سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست                               من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم                                        دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار                            اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود                             ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت                  اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند                   در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین                                     خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر                                این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟

   

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 12:38 توسط محسن خداداده| |

نه مرادم نه مریدم ،نه پیامم نه کلامم،

نه سلامم نه علیکم،

نه سپیدم نه سیاهم.

نه چنانم که تو گویی،

نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.

نه سمائم،

نه زمینم،

نه به زنجیر کسی بسته و نه برده‌ی دینم

نه سرابم،

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،

نه گرفتار و اسیرم،

نه حقیرم،

نه فرستاده پیرم،

نه به هر خانه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم، نه بهشتم

چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه‌ گفتم،

نه‌ نوشتم،

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

حقیقت نه به رنگ است و نه بو،

نه به های است و نه هو،

نه به این است و نه او،

نه به جام است و سبو...

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،

تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،

آنچه گفتند و سرودند تو آنی ...

خود تو جان جهانی،

گر نهانی و عیانی،

تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی

که خود آن نقطه عشقی

تو اسرار نهانی

همه جا تو

نه یک جای ،

نه یک پای،

همه‌ای

با همه‌ای

همهمه‌ای

تو سکوتی

تو خود باغ بهشتی.

تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی،

به‌ تو سوگند که این راز شنیدی و

نترسیدی و بیدار شدی،

در همه افلاک بزرگی،

نه که جزئی ،

نه چون آب در اندام سبوئی،

خود اوئی،

به‌خود آی

تا بدرخانه‌ی متروک هرکس ننشینی

و به‌ جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود

هیچ نبینی

و گل وصل بچینی...!

 

 

این شعر رو توی کهنه دفترام پیدا کردم از حمید مصدق... 

 

زیر خاکستر ذهنم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاریست ز عشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

 

عشقی آنگونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا

مانده ام زنده هنوز .

 

گاهگاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آنکه جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز؟

 

سخت جانی را بین

که نمردم از هجر !

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد .

 

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم ، هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز .

 

گر چه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آنهمه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز .

 

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز .

 

دفتر عمر مرا

دست ایام ورقها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز .

 

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز .

 

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز !

 

 

 " قمار عشق "

دگر از عشق آزادم برآوردی دعایم را


شنیدی باز هم گویی صدای گریه هایم را

 

من آن روزی که از گلزار باغ عشق گل چیدم


ندانستم که زخمی می کند دستان و پایم را

 

مرا دریای اشک او به صحرا های هجران برد


شدم کور از غم هجران و گم کردم عصایم را

 

من از عشق نجیب تو صداقت را بیاموزم


که شستم از سراب زندگی رنگ و ریایم را

 

هوای عشق چشمش را قمار عشق تو کردم


نمودم توبه ها از عشق و دیدی توبه هایم را

 

"اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم"


ولی پنداشتم انگار نشنیدی صدایم را

 

من آن عشق دگر قربان عشق پاک تو کردم


پذیرفتی تو هم این خرده نذر بی بهایم را

 

!بدان ای عشق! ای پیچیده در خاک و سرشت من


که بعد از ظلم تو من نیز هم دارم خدایم را...

 

 

 

" عشق و پروانه "

عشق تو قاتل ما بود و نمی دانستیم

مهرش از روی ریا بود و نمی‌دانستیم

قصه‌ی آمدن من به سر کوی شما

قصه‌ی شاه و گدا بود و نمی‌دانستیم

تیشه را کوبیده بودم بر دل مغرور خویش

آب در هاون ما بود و نمی‌دانستیم

شعله عشق است و تویی شمع و منم پروانه

شعله از شمع جدا بود و نمی‌دانستیم

شعله‌ی آتش غم در دل تو پا نگرفت

دلت از عشق رها بود و نمی‌دانستیم

در غم عشق نبودیّ و محبت کردی

این هم از لطف شما بود و نمی‌دانستیم

من نکردم گله از عهد و وفاداری تو

عهد ما عهد جفا بود و نمی‌دانستیم

رنج بی‌عشقی و تنهایی و بی‌مهری یار

همه تقدیر خدا بود و نمی‌دانستیم...

 

 

لباتن

 

 

شبیه قطره باران که آهن را نمی فهمد

دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

 

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت

الفبای دلت معنای نشکن را نمی فهمد

 

هزاران بار دیگر هم بگویی دوستت دارم

کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

 

من ابراهیم عشقم ، مردم اسماعیل دلهاشان

محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

 

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

 

دلم خون است ، تا حدّی که وقتی از تو می گویم

فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

 

 

بلابل 

 

 

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

 

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیهِ دردهای هیچ کس نیست

 

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ کس نیست

 

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس اینجا برای هیچ‌کس نیست

 

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

 

من می‌روم هر چند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

 

 

بلاتا 

 

 

بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد

درد دل با سایه و دیوار آرامم نکرد

 

خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد

 

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد

 

ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

 

بلاتن 

 

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم


مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم


بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند


باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم


با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها


هم‌نشین و هم‌کلام ِ ‌کور و کرها می‌شوم


هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این


این‌که دارم مثل مفقود الاثرها می‌شوم


عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای


می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:26 توسط محسن خداداده| |

" میپندارم ماه "

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد  

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد 

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

 

 

" بیم فرو ریختن "

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

 

 

" تو چه کردی... "

سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی 

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

«تنهایی و رسوایی»، «بی‌مهری و آزار»

ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

 

 

 " معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟ "

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟


من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟


گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است


داستان‌هایی که مردم از تو می‌گویند چیست؟


خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست


این سرآشفته و این قلب ناخرسند چیست؟


چند روز از عمر گل‌های بهاری مانده است


ارزش جان‌کندن گل‌ها در این یک چند چیست؟


از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش


چارة معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟


عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز


حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟

 

 

 

 

 " بیزار "

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده
اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

به خانه‌ام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

 

 

" دیواره "

عشق تا بر دل بیچاره فروریختنی است
دل اگر کوه به یکباره فروریختنی است

خشت بر خشت برای چه به هم بگذارم
من که می دانم دیواره فروریختنی است

آسمانی شدن از خاک بریدن می خواست
بی سبب نیست که فواره فروریختنی است

از زلیخای درونت بگریز ای یوسف
شرم این پیرهن پاره فروریختنی است

هنر آن است که عکس تو بیفتد در ماه
ماه در آب که همواره فروریختنی اس

 

 

" خداحافظی "

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد !

 

 

  " بیم فرو ریختن "

بی قرار توأم و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

 

 

 " بی زار "

ای که برداشتی از شانه ی موری باری
بهتر آن بود که دست از سر ِ من برداری

ظاهر آراسته ام در هوس وصل ، ولی
من پریشان تر از آنم که تو می پنداری

هر چه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست
من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری

موجم و جرأت ِ پیش آمدنم نیست ، مگر
به دل سنگ تو از من نرسد آزاری

بی سبب نیست که پنهان شده ای پشت غبار
تو هم ای آیینه از دیدن ِ من بیزاری

 

 

 " تهمت آبرو "

 گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری؟ کو دل پرطاقتی؟

 

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

 

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کو غیرتی؟

 

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند

دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

 

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

 

بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

 

من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی

 

 

 

اینجا هم چندتا شعر بی نشون....

 

عشق تو بر دل من بار گرانيست و من بي تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدي مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزيست که رفتي و دلم آزاد است

آري آزاده ترين مرد جهانت شده ام

 اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد

 حرف آخر...تو کجايي؟ نگرانت شده ام

 

سلیا

 

پیش بیا !پیش بیا!پیشتر / تا که بگویم غم ِدل بیشتر

دوست ترت دارم از هرچه دوست / ای تو به من از خود من بیشتر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر / بیشتر از بیشتر ازبیشتر

داغ ِتو را از همه دارا ترم / درد ِ تو را از همه درویشترم

هیچ نریزد بجز از نام ِتو / بر رگ ِ من گر بزنی نیشتر

فوت وفن عشق به شعرم ببخش / تا نشود قهفیه اندیشتر

 

لیبب

 

کوچکترید از آنکه مرا زیر و رو کنید

حتی اگر هر آنچه که دارید رو کنید.

کوچکترید ازآن که بدانید من کی ام

از کوهها نام مرا پرس وجو کنید.

ای بادهای سرد مخالف ! منم درخت

باید که ریشه های مرا جستجو کنید.

ای بادهای سرد مخالف ! من ایستاده ام

این سینه ام که خنجرتان را فرو کنید.

من ریشه در شقایق پرخون ، نشانده ام

گلهای سرخ باغ مرا خوب ، بو کنید .

برمن مباد ؛ تیغ شما زخمی ام کند

   شاید به خواب ، مرگ مرا آرزو کنید...

 

 

 این شعر هم که اسمشو نمیدونم یکی از شعرهای جدید آقای نظریه...

موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بكشد

   رود را از جگر كوه به دريا بكشد

گيسوان تو شبيه‌است به شب اما نه

  شب كه اينقدر نبايد به درازا بكشد

خودشناسي قدم اول عاشق شدن است

واي بر يوسف اگر ناز زليخا بكشد

عقل يكدل شده با عشق، فقط مي‌ترسم

هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد

زخمي كينه‌ي من اين تو و اين سينه‌ي من

من خودم خواسته‌ام كار به اينجا بکشد

يكي از ما دو نفر كشته به دست دگري‌است

واي اگر كار من و عشق به فردا بكشد

 

 

 ایتم یه شعر زیبا از هوشنگ ابتهاج...

حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست

آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر

انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست

گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست

رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع

لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست

تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد

هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست.. .

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 15:53 توسط محسن خداداده| |

" چیست ؟ چیست ؟ " 

 ما گنهکاریم آری ،جرم ما هم عاشقی است            آری اما انکه آدم هست و عاشق نیست ،کیست؟

زندگی بی عشق اگر باشد،همان جان کندن ا        دم به دم جان کندن ای دل،کار دشواریست،نیست؟

زندگی بی عشق،اگر باشد،لبی بی خنده است                 بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد،هبوطی دائم اس       انکه عاشق نیست،هم اینجا وهم انجا دوزخی است

 عشق عین آب ماهی یا هوای آدمی است            می توان ای دوست ،بی آب و هوا یک عمر زیست؟

 تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب                    بر در و دیوار می پیچد ،طنین چیست ؟چیست؟...

 

 

" تو ای عشق "

جواب سوالم تو باشی اگر

ز دنیا ندارم سوالی دگر

 

که من پاسخی چون تو می خواستم

مباد آرزویم از این بیشتر

 

نشستم به بامی که بامیش نیست

شگفتا! دلم می زند باز پر

 

نفس گیر گردیده آرامشم

خوشا بار دیگر هوای خطر

 

بر آن است شب تا به خوابم کشد

بزن باز بر زخم من نیشتر

 

دلم جرات اش قطره ای بیش نیست

تو ای عشق ! او را به دریا ببر

 

 

" تقدیر " 

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

 حالا که مقدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

بگذار که درها همگی بسته بمانند

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست ...

 

 

" کافه هایت "       

کسی را دوست ندارم           

کسی نیز مرا                      

با کسی کاری ندارم            

 کسی نیز با من                  

نقش مرده را بازی می کنم 

در سایه روشن این کافه     

وچهره ام تاریک است        

                               در لیوان آب...!

 

" فقط گاهی "

گاهی فقط باید لبخند بزنی و رد شوی

بگذار که فکر کنند که نفهمیده ای...!

 

 

" چه فرقی می کند...!!! "

هی با توام...

میدانی برای گذر از " دوستت دارم " به " دوستت داشتم " چه رنجی کشیدم...!

 

 

" خاطره "         

خاطره الکل نیست که بپرد...         

        می ماند و یک عمر دهن سرویس میکند...


 

" درد "

راستی یک سوال...!

شما میدونید تنهایی کجاش درد داره؟؟؟

من میدونم...

انکارش....!

(نظر شمام مهمه !  یادتون نره...!)

 

" دل " 

از برای همه کس...

دل بی رحم در این دوره بکار آید و بس،

نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش،

چه کنم با دل خویش...؟؟؟

 

" راز " 

به کجا باید رفت... 

از که باید نالید...

                  با که باید جوشید ...                 

تا که راز دل ما ،

فاش نگردد همه جا...!؟

 

 ..................................

 

بی سبب خود را مرنجان از قضا نتوان گریخت     نوش باید کرد ،حق در پیاله هر چه ریخت.

 

 ..................................

 

ای بی خبر از سوخته و سو ختنی      عشق آمدنی بود نه آموختنی   

 

 

 ..................................

 

 

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ،مستم

باز می لرزد دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ، نخراشی  به غفلت گونه ام را تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را ،دست...

ابرویم را نریزی دل

ای نخورده مست

                              لحظه دیدار نزدیک است.                           

 

 ..................................

 

ای گل با کرمی که در پای ساقه تو می خزد نیز مهربان باش،

اری او زنبور نیست ،ا

ما او نیز عاشقی سر گشته است...

 

 

نترس "  

                           روحت را برهنه می کنند تا بهتر شکسته شوی! 

                      نترس گردوی کوچک، آنچه سیاه می شود روی تو نیست ؛

                                             دست آنهاست....!

 

 

                                             " فراموشی "

                                  روزي به من آموختي دوست بدارم،

حالا مي آموزي دوست داشتني هايم را فراموش كنم!

فراموش كردي ، فراموشي را به من بياموزي.

فراموش كردم ، فراموشي را ياد بگيرم.

فراموش مي كنم ، فراموش كنم....

 

 

" تاب تاب "

کودک که بودم تاب بازی بهانه خنده های بلندم بود

حالا که بزرگ شده ام

...

چه بیتاب شده ام!!!

 

 

" کرم !!! "

مشکل اینجاست که از هر کرمی انتظار پروانه شدن داریم...

 

" سیگار "

هر نفس درد است که میکشم...!

 

 

 

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 19:11 توسط محسن خداداده| |

"چند تا شعر در باب مترسک... "

وقتی کشتزارها را درو کردند ،

    هیچکس دلتنگی مترسک را درک نکرد...!

 

 

حاصل عشق مترسک به کلاغ        مرگ یک مزرعه بود !

 

 

 

مترسک ناز می کشد، کلاغها فریاد میزنند، و من سکوت میکنم....

این مزرعه من است، خشک و بی نشان...

 

مترسک....!  

باد از کجا می وزد...

روی پای چوبیت محکم باش

و از پشت دوخت قرمز اجباری لبخند ماسیده ات

یاد بگیری بخندی...

حتی وقتی سحرگاه کلاغهای سیاه گستاخ

تنها برای یک دانه

تکه تکه ات می کنند...

 

 

 

نه دل به وعده های باد داده

نه حس داغ گندمزار و جاده

از اندام نحیفش خوب پیداست

" مترسک روی حرفش ایستاده "

 

................................. 

 

دیوانه می کند مرا

شباهت این روزها

با روزهایی که وعده می دادی...!!!

 

.................................... 

 

بر نگرد

که تو برنمیگردی هیچوقت...

نمی خواهم داشته باشمت، نترس

فقط بیا در خزان خواسته هایم کمی قدم بزن

تا ببینمت...

دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...!

 

....................................  

 

هنوز آیا دو چشمت شوق دیدار مرا دارد؟

به یادت مانده پیمانت؟

خبر داری خودم را در تو می بینم!

اگر روزی نباشی تو، خودم را هم نمی بینم...!

خبر داری...؟!

 

.................................... 

 

آنجا که شرم فاصله می شود میان من و دل،

عشق آهسته می میرد و تو برای همیشه یک معما باقی خواهی ماند،

این است پایان پیله ای که پروانه نمی شود...!

 

....................................

 

وقتی پروانه عشق در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد،

تازه قصه زندگی آغاز می شود،

چون نه دیگر میتواند پرواز کند و نه بمیرد....

 

.................................... 

 

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد....

 

.................................... 

 

تنها یک قدم مانده بود تا دستانم به قاصدک برسد که شاید خبری آورده باشد از تو...

    افسوس که دستان باد زودتر از من قاصدک را ربود...!

 

....................................

  

کجا پنهانت کنم!؟

وقتی دیگران در طنین صدا و دستهایم صدای گام های تو را می شنوند....!

 

.................................... 

 

پرواز چه لذتی دارد، وقتی زنبور کارگری باشی که نتوانی عاشق ملکه شوی...!

 

...................................

 

هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،

آنقدر که در من هراس از گرفتن دستی هست

   ترس از گم شدن نیست...

 

....................................  

 

چرا بدانمت؟!  دیدنت کفافم می دهد...

چرا ببینمت؟!  شنیدنت کفافم می دهد...

دیدنی و شنیدنی من! صورت و صدایت را فرقی نیست...

 

....................................  

 

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود،با تعجب به ماهی ها نگاه می کرد،...

با خود میگفت: سقف قفسش که شکسته است!

پس چرا پرواز نمی کند...!؟

 

....................................  

 

دلم هوای غزل کرده است، هوای زمزمه در آن اتاق بسته،

که تو کلیدش را ربودی از من....

 

....................................  

 

آهسته و آرام می روم بی آنکه نشانه ای، ردپایی،علامتی جا بگذارم،...

من قاصدکم!  و اینجا سرزمین بادهاست.....

 

....................................  

 

گمانم کرم های کور ابریشم، شبی در پیله خود، خواب چشمان تو را دیدند،

         که فردا ناگهان پروانه می شوند...

 

....................................  

 

         ماهی ها چقدر اشتباه می کنند،قلاب علامت کدامین سوال است،

         که بدان پاسخ می دهند؟!؟

 

....................................  

 

چو بسی ابلیس آدم روی هست

  پس به هر دستی نشاید داد دست

 .

.

.

 

 

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 18:21 توسط محسن خداداده| |

" کاش... "

من بودم

تو

و یک عالمه حرف...

و ترازویی که سهم تو را  از شعرهایم نشان میداد...!

کاش بودی و میفهمیدی

وقت دلتنگی ،

یک آه

چقدر وزن دارد...!!

 .................................

 

حواسم را هر کجا پرت میکنم کنار تو می افتد...

................................... 

 

ماه من !   نماز آیات میخوانم وقتی گرفته ای...

................................... 

 

پیراهنت در باد تکان می خورد ،

این تنها پرچمیست که دوستش دارم...!

 

 

" قاصدک "

آن قاصدک که برایت فوت کردم...

جایی بین ما

سرش به هوا شد و انگار به تو نرسید

  تمام زندگی ام را نذر میکنم

   ه نیت سر به راهی قاصدک

  که بیاید

    و نام مرا در گوش تو زمزمه کند...!

 

 

" آه "

نه نام!

نه چهره!

نه اثر انگشت!

    انسانها را از طرز ( آه ) کشیدنشان بشناسید...

 

" خواب "

وقتی چشمانم را روی هم میگذارم

 خواب مرا نمی برد

تو را می آورد !

از میان فرسنگها فاصله....!

 

 

" شاژرک "

نه هیچ خبری نبود

حتی حادثه ای

   آن شاپرکی که صبح به زانوی من نشست

 گمشده دریا بود

  نه اقبال بامداد....!

 

 

" کاش بکارت گوش هایش را از دست داده بود..."

یا بمان و آرزوی فردایم باش...

  یا دیروزم را برگردان و برو...!

 

 

" شراب "

کنارم گذاشت که تلخم کند...!

شرابی شدم ناب...

حالا خماری ام را میکشد...!!!

 

 

 

" شراب ۲ "

قرارمان فصل انگور...!

شراب که شد بیا

تو جام بیاور

من جان...!

 

 

" ماندنی باش ... "

برای تا ابد ماندن باید رفت

گاهی از قلب کسی...

گاهی به فلب کسی...

 

 

" ایست...!!! "

چطور می شود به کسی که می رود اینسان     

       صبور ، سنگین ، سرگردان،

 فرمان ایست داد...!

 

 

لحظه های دوریت را با ساعت شنی شمرده ام ، صحرایی گذشته است...!

 

 

 

" باز هم تکرار "

دوباره سیب بچین هوا،

من خسته ام...

بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند....!

 

 

 

" پیراهن "

شاید از مد افتاده باشد

شاید دیگر اندازه ام نباشد

اما همچنان عطر خاطره می دهد،

پیراهنی که تو روی شانه هایش اشک ریخته ای...

 

 

 

" بوسه "

هنوز نمیدانم

اگر ببوسمت

تو به جهنم می رویی یا من ؟؟؟!

 

 

 

" بوسه ۲ "

هر مرد که پس از من تو را ببوسد
بر لبانت
تاکستانی را خوهد یافت
که من کاشته ام !

 

" نامه "

پاكت نامه ات را
خالي بفرست !
كلمات , احساست را محدود مي كنند!!!

 

 

" ! "

دور نرو

بیا کتار دلم

من غیر از اینها که می نویسم

نوازش هم بلدم...!!!

 

 

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 17:43 توسط محسن خداداده| |

آنقدر باورت دارم

که اگر بگویی : باران

 خیس شوم....!

از روز اول با همان كلمات تازه وارد فهميدم خودت را پشت نام مستعار ديگري نهان كرده اي. 

خوشحال شدم، گفتم شايد راه جديدي براي مسالمت پيش گرفته اي.

گفتم حال كه تو قدم برداشته اي من هم چند قدمي پيش بيايم ، بيشتر گذشته ها را پاك كنم،

صبر كنم تامثل روزهاي اول آشنا شويم...

اما با خداحافظي و رفتن زودهنگامت باورم را به شك و تمام شك هايم را به يقين مبدل

كردي.

باز باورم را به بازي گرفته اي؟

ديگر قاصدك را هم چيزي شبيه خيالم نمي بينم، قاصدك برايم اين گونه شده...

 

آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار ، تا که تنهایی ات از دیدن آن

جا بخورد و بداند که دل من با توست ، در همین یک قدمی  . . .

 

 

 

پایان حکایتم شنیدنی است ، من عاشق او بودم و او عاشق او . . .

 

 

 

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چه زود بردی از یاد

من حبه ی قند کوچکی بودم که
از دست تو در پیاله ی چای افتاد

 

 

 

من و تو

برای رسیدن به هم

هیچ چیزی کم نداریم

به غیر از

یک معجزه...!

 

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 17:22 توسط محسن خداداده| |

" یلدا "

کوتاه ترین شب ها هم

بی تو نمی گذشت...

...

رحم کن عشق من

امشب شب یلداست!!!

 

 

" نامه هایم را بسوزان "

نامه هایم که چراغ قلبت را روشن نکرد!

امشب تمامشان را بسوزان

شاید

بتوانی تنهایی ات را ببینی!!!
....

 

 

 " ساز جدایی "

لا به لای ساز نفس هایت

پنهان می شوم

اشک می شوم

تا بمانم ،تا نرانی مرا

من " آه " می کشم و تو " انگ " می زنی

و این غم انگیز ترین " آهنگ " دنیاست...!

 

 

 

"فال"

تو را در فنجان قهوه

تو را لابه لای خطوط دستم

جستجو می کنم

انزوای کدامین دعای ناخوانده نشسته ای

   که هنوز پیدایت نکرده ام...!

 

 

" طعم زندگی"

نگاه تو تلخ

اشکهای من شور

یادت شیرین

    زندگی ام "با مزه" است.......!

 

 

   " چار فصل است دلم منتظر پاسخ توست"

چار فصل را گشتم، تکاندم

لابه لای این همه

یک جفت انتظار ،دست نخورده... قدیمی...

      هنوز این پا و آن پا میکند!

 

 

    "داری از این رویای شیرین می روی آرام"

   دل می کنم از تو

      تندیس چشمانت را...!

 

 

   " آخه خدا ! خلیل تو هم داشت ساره ای."

به انگشت اشاره ام نخی بسته ام

تا یادم نرود، فراموشت بکنم

چشمهایم را می بندم،

کاش دیگر نبینم...!

 

 

    "همیشه زحمت من است بر دوشت"

مرا در آغوش بگیر

سرم را روی شانه ات بگذار همه بدانند،

حالا همه چی زیر سر من است....!

 

 

"دخیل "

مقابل پنجره ات نرده کشیده ای

تا عاشقانت دخیل ببندند!

و من بیمناکم از

کلیدی که قفل احساست را بگشاید،

و دستی که پنجره ات را !!!

 

 

" دستان لرزان "

وقتی که چشم بسته

روی طنابی که یک سرش در دست تو بود،

بند بازی می کردم...

دریافتم که همیشه در عشق،

مساله اعتماد بوده است.

میان چشم های بسته من و

دست های لرزان تو!

 

 

" آب انار "

دوستت دارم هايت را باور مي كنم


درست


مثل امضاي آخر نامه هايت


كه مي گويي خون است..


اما طعم آب انار مي دهد!!!

 

 

.

.

.

 

 

 

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 17:13 توسط محسن خداداده| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - قالب وبلاگ