˙•٠•●♥❤ یک عشق سه حرفی ❤♥●•٠•˙
شعرهای فارسی و عاشقانه...
آری... اگر تو بخواهی دور می ایستم... مثل آخرین چراغ خیابان، اما روشن !!! گاهی باید بی رحم بود... نه با دوست، نه با دشمن ، بلکه با خودت... و جه بزرگت میکند آن سیلی که خودت می زنی به صورتت...! دلم یک اتفاق میخواهد یک تلفن ناآشنا با بی میلی تمام جواب دهم و صدای تو...!!!! رفتنت... نمکی بود بر زخم هایم. من از دنیا یکی "تو" را داشتم یکی "خدا" را... از سر کوفت هایی که شنیدم بگویم؟؟؟ میگویند کجاست! آنکه بر سینه می زدی سنگش را؟؟؟ میگویند: الان با دیگریست...! برگرد وهمه دنیا را غافلگیر
کن من حتی با خدا هم شرط بسته ام...!!! بغض نیمه کاره... تکرار دروغهایت گلویم را می فشارد... چشم هایم را می بندم، از ساده لوحی بی شرم خاطراتم بیزارم آنگاه که از خودم می پرسم: هنوز دوستت دارد؟ حتی به دروغ...؟! به همین سادگی... که کلاغ سالخورده، با نخستین سوت قطار، سقف واگن متروک را ترک می گوید "دل" دیگر در جای خود نیست به همین سادگی...! پاییز زنی ست زیبا با موهای بلند و روبانی رنگی... و مردی ست تنها عابر همیشه خیابانی که ... زن از آن گذشته رفته باشد...! اینجا سمت چپ من خالی نیست... همیشه... یک نفر نفس به نفس قدم به قدم درون من می تپد...! عشق یعنی: سرت را بگیرد در آغوشش ... و موهای سپیدت را ، بشمارد دانه دانه ... و تو حیرت کنی! که از کی اینقدر پیر شده ای !!! می ترسم... کسی بوی تنت را بگیرد نغمه دلت را بشنود و تو خو بگیری به ماندنش... چه احساس خط خطی و مبهمی ست! این عاشقانه های حسود من... چشمانم را میبندم... نقابت را بردار... بگذار صورتت هوایی بخورد !!! می خواهم از دستت فرار کنم بدوم به دوردستها... و یادم برود که زمین گرد است !!! در
نگاهت خودم را می بینم هر
روز... شکسته
تر غمگین
تر و تو
را که با محبت تکه
هایم را به هم می چسبانی دقیق
تر... محکم
تر... من غرورم را به خاطر تو شکستم ، تو خاطرم را با غرورت... با کلمات بازی نکن تاوانش را من باید بدهم...! آی
قهوه چی ! همۀ
قهوه ها به حساب من... در
یکی از فنجان ها دختری
گم کرده ام...!!! ساعتی که
رفتار تندِ عقربه هایش را کنار
تو طاقت نداشتم خواب
مانده است...! هیچکس نمی داند پشت این چهره
آرام در دلم چه می گذرد ! نمیدانی کس نمیداند این آرامش ظاهر
و این دل نا آرام چقدر خسته ام
میکند...!!! اگر روزی رسید
که من نبودم تمام وصیت من به
تو این است خوب بمان "از آن
خوبهایی که من عاشقش بودم..." دوست دارم یک شبه هفتاد سال پیر شوم در کنارخیابانی بایستم تو مرا بی آنکه بشناسی از ازدحام تلخ خیابان عبور دهی... هفتاد سال پیر شدن یک شبه ، به حس گرمی دست های تو هنگامی که مرا عبور میدهی بی آنکه بشناسی، می ارزد...! برای محض حرف زدنت هنوز دلم تنگ می شود... و برای تکیه کلام هایت... که نمیدانستی فقط
کلام تو نبود من هم به آنها تکیه کرده بودم...!
شاید باشند کسانی که
از این مطالب پایین خوششون نیاد... اما بهتره همیشه به
نظرات همدیگه احترام بگذاریم... ازتون ممنونم... مرد را فقط مرد می
فهمد و دود سیگارش... من... شب... تنهایی... و سیگاری که سر وته
روشن شد... آخرین رفیقم را
اشتباهی سوزاندم !!! چه بی منطق به چشمات
میشه عادت کرد توی دستای تو باید به
سیگارم حسادت کرد منو پک میزنی آروم ،
خرابم میکنی از سر رژ لب روی ته سیگار
،تن من زیر خاکستر تنم می لرزه و میری
حواست نیست هوامو کام میگیری
حواست نیست حواسم هست و می میرم
حواست نیست کنارت اوج می گیرم حواست
نیست تنم می لرزه و میری
حواست نیست هوامو کام میگیری
حواست نیست تلخی طعم سیگار را به شیرینی طعم آغوش
دیگری ترجیح دادم... شبیه کسی شده ام که پشت دود سیگارشب
با خود می گوید : باید ترک کنم ! سیگار را... خانه را... زندگی را... و باز پکی دیگر...! وای از نیمه شبی که بیدار شوم تو را بخواهم و پاکت سیگارم خالی
باشد...! ... ..... ........... سیگار با مشروب با
طعم هم آغوشی یعنی فراموشی فراموشی
فراموشی... غرور گوگردی ام را
بگیران بگذار روی سینه ات که نمی دانی برای
بخاطر آوردنم است یا از خاطر بردنم... بسرانم در ریه ات به یاد روزهایی که نفست بودم! صندلی خالی... لیوانهای پر از
شراب... گلهای تازه... سیگارهای نیمه... رفته ای یا هنوز
نیامده ای...!!!؟ لبهایت طعم سیگار می
داد ، و من میدانستم که تو
سیگار نمیکشی...! سیگاری هم که نیستی ولی بی بهانه بوی عطر تو را دوست دارم... کافه... مشروب... شعر... سیگار... هرزگی... بغض... ضجه... شب گریه... دعا... خدا... لعنتی تو با چه چیزی
فراموش می شوی...؟! سوختن... نه یک نخ... نه یک پاکت... یک عمر هم که سیگار
بکشم فایده ندارد ! تا خودم نسوزم دلم
آرام نمی گیرد... تمام سیگارهای دنیا
را هم دود کنی ، تنهاییت توجه هیچکسی
را جلب نخواهد کرد ، جز پیر مرد سیگار
فروش !!! دیروز دست هایش میان
دستهایم بود... امروز عکسش... و فردا سیگار...!!! سیگااااار.......!؟!؟! این روزها نفس را هم
به زور می کشم...! یک بهمن
کوچک دوماه طول میکشد ذره
ذره آب می شود و به آسمان می رود من
شمع می شوم و قطره قطره پایین تر می آیم دریا
هم از آسمان رنگ گرفته من
اما هرچقدر خودم را اینجا میکارم هرچقدر
این سبزه ها زرد می شوند بازهم
تو این سمتها آبی نمی شوی... "تولدم مبارک..."
شب یلدای من آغاز
شد... نه سرخی انار، نه لبخند پسته، نه شیرینی هندوانه، بی تو یلدا زجر
آورترین شب دنیاست بی من... یلدایت مبارک. دستانم شاید !! اما دلم نمی رود به
نوشتن... این کلمات به هم
دوخته شده کجا ، احساسات من کجا...!!! این بار نخوانده مرا
بفهم...!!! از آخرین آشیانه ای
که پاییز برای بغض هایم ساخت... و از آخرین لحظات
مبهم آن شب یلدایی که آسمان ابری بود... از بازدم های نا امید
و ملایم در نیمه شبهای زمستان... تنها باوری کودکانه
برایم مانده اینکه دوست داشتن تنها کاری
است که از دستم بر می آید... چگونه می توان به
تاول های پا گفت که تمام مسیر رفته ام
اشتباه بوده است...!!! هی رفیق! از تو چه پنهان آدم ها آنقدر دورم
زده اند که بعید نیست یکی از
همین روزها میدانی را به نامم
کنند...!!! تو را خود چشم زدم بس که نوشتمت میان
شعرهایم بی انکه اسفندی بچرخانم
میان واژه ها...!!! از جداییمان برای هر
کسی که گفتم حق به من داد... اما اینها نمی دانند
که من حق را نمی خواهم! حق که برای من
"تو" نمی شود... برای دلم، گاهی مادری مهربان می
شوم! دست نوازش بر سرش می
کشم و می گویم : غصه نخور، می گذرد... برای دلم، گاهی پدری می شوم! خشمگین می گویم: بس کن دیگر بزرگ
شدی... گاهی هم دوستی می شوم
مهربان! دستش را میگیرم ، می
برمش به باغ... رویا... "دلم" از دست من خسته
است... چه حریصانه مرا
بوسیدی... و چه وحشیانه رختم را
دریدی... و من چه عاشقانه دست
بر هوس هایت کشیدم... اما کاش می فهمیدی که
مرد تا عاشق نباشد نمی بوسد... نمی بوید... و تسلیم نمی کند
رویاهای عریانش را... سکوت که می کنم می گویی: شب خوش،
خداحافظ...! لطفا دیگر سکوت هایم
را تفسیر نکن... اگر می توانستی معنی
آنها را بفهمی که کارمان به خداحافظی
نمی کشید...!!! کسانی که به تو مار
می دهند در حالی که تو از
آنان ماهی میخواهی. ممکن است چیزی جز مار برای بخشیدن
نداشته باشن پس این عمل از طرف آنان نوعی
سخاوت است...!!! هوای مردن بیخ گوش من است...! همان جایی که روزی رد نفس های تو بود... یکی زیر ، یکی رو... دستهایمان زیباترین بافتنی
دنیاست... دلتنگم... همین ! و این نیاز به هیچ زبان شاعرانه ای ندارد... شاعر نیستم ادبیاتم هم غنی نیست اما ببین چشمهایت مرا به چه کارهایی وا
میدارد...!!! می گویند: دوستت نداشته باشم خدای من! انگار که به آب
بگویند خیس نباش...!!! باز هم مثل همیشه که
تنها می شوم دیوار اتاق
پناهم می دهد بی پناه که باشی قدر دیوار را می فهمی... کسی دستهایت را نمی
گیرد دستهایت را در جیبت
بگذار ، شاید خاطره ای ته جیبت
مانده باشد که هنوز گرم گرم است...!!! عادت میکنم به داشتن
چیزی و سپس نداشتنش... به بودن کسی و سپس به
نبودنش... تنها عادت میکنم ، اما فراموش نه...! روزهایم را خیابانهای این شهر
گرفته اند ، و شب هایم را خوابهای
تو... بیولوژی هم نخوانده
باشی می فهمی چه مرگم
است... بیزار باش از معشوقی
که اسم هرزگی هایش را
بگذارد آزادی... اسم نگرانی هایت را
بگذارد گیر دادن... و برای بی تفاوتی
هایش اعتماد داشتن به تو
را بهانه کند... زبانم لال... چشمم کور... اگر غیر از بوی تو چیزی شنیده باشم...! سخت است حرفت را
نفهمند... سخت تر این است که حرفت را اشتباهی
بفهمند... فکر میکردم تو
"همدردی"... اما تو " هم
دردی"...!!! در سینه ام زخم های
عمیقی هست... انگار کسی مرا با زیر
سیگاری اشتباه گرفته است...! سخت است میان هق
هق شبانه ات نفس کم بیاوری... و او به عشق جدیدش
بگوید نفس...! سکوت و صبوری آدم
ها را به حساب ضعف و بی کسی شان نگذارید... شاید هنوز به چیزهایی
پای بندند... چیزهایی که شما
یادتان نمی آید... غمگینم مثل عکسی در اعلامیه
ترحیم که
"لبخندش" دیگران را "می
گریاند"... می گویند دنیا بی
وفاست اما... قدرش را بدانید! من دنیای بی وفاتری
هم داشته ام... گاهی آدم می ماند،
بین بودن و نبودن...! به رفتن که فکر
میکنی... اتفاقی می افتد که منصرف می شوی. میخواهی بمانی... رفتاری می بینی که
انگار باید بروی. این بلاتکلیفی خودش
کلی "جهنم" است... مدت هاست تنها چیزی
که تو را یاد من می اندازد طعنه های دیگران
است... شاید اگر این
"دیگران" نبودند، تو زودتر از اینها برای من مرده
بودی.... وقتی میرفت، گفتم
کجا؟ گفت :به درک... منم گفتم: به درک... و اینچنین بود که ما
در اوج تفاهم از هم جدا شدیم... حرفهایم... دلخوری هایم... دلتنگی هایم... و تمام اشکهای من... باشد برای بعد. تنها به من بگو با او چگونه می گذرد که با من
نمیگذشت...؟؟! وامانده ام که تا به
کجا می توان گریخت از این همیشه ها که
ندارند باورم حال مرا نپرس که
هنجارها مرا مجبور می کنند که
بگویم بهترم... هوایت از دود سیگار
هم مضرتر است دود سیگار به سرفه ام
می اندازد و هوای تو به گریه...! این روزها تلخ می
گذرد دستم می لرزد از
توصیفش ! همین بس که ، نفس کشیدنم در این
مرگ تدریجی مانند خودکشی است... باران مبار... عاشقانه اش مکن من و او دیگر ما نمی
شویم...!
بعد از جواب تو که
"نه" بود... من به هیچ سیگاری
"نه" نگفته ام...!!! درد من این نیست... زندگی ام پر از
چیزهای نانوشتنیست مثل صدای خاموش کردن
سیگار در لیوان چایی... یک فنجان پر از قهوه یک صندلی لهستانی نو ،
که جیر جیر نمی کند ! یک نخ سیگار سالم
روشن نشده یک کافه روشن روشن و ذهن خالی از تو... چه بسیار دستانی که
در دستم همه با هم بدرود
گفتند ولی این سیگار آخر در دستانم می
میرد نمیخواهد چیزی جز کام
هایی که می گیرم...!!! و اینک این آخرین
سیگار و این آخرین پک نوشته
هایم را زیر آتش خاطرات دفن
میکنم و خود نیز زیر
خروارها خاکستر... تا شاید برسد که روزی
سیگارم را با عشق کسی روشن کنم نه به یاد کسی...! حس آن سیگار بدبخت را
دارم که همه جا صحبت از
ترک کردنش است...! . . . "قضاوت ممنوع ، اهلش نیستم ، اما...!!! " حسرت مرا دیواری می
فهمد که به او نگاه میکنی اما دلت جای دیگری
است... خوب که فکر میکنم می بینم گاهی یک
شکلات مغز دار بیشتر می چسبد تا عاشقانه های این عاشق
توخالی....! خوشبختی شاید حال شبدری است که در مسیر چرای
روزانه ی گله ای نروییده باشد...! آنقدر خواند و کسی به خانه ام نیامد رو سیاه شد کلاغ بام خانه...!!! چقدر کوشیدند که آغوش و بوسه را از
عشق جدا کنند اما این روزها... فقط عشق را از آغوش و
بوسه حذف کردند...! شبهای اینجا آنقدر
دلگیر است که سوت های قطارهای نیمه
شب... هر آدمی را وسوسه می
کند که برود ... و هیچوقت
بازنگردد...! در شهر من
"بکارت" همان کاغذ نقره ای رنگ داخل پاکت سیگار است
... پاره که شود ، هر کسی هوس می کند به
تو دست درازی کند باید برای سوختن و
تمام شدن آماده باشی به زودی دور می
اندازدت ، حتی همان کسی که بسته
را خودش باز کرده...!!! "جنگ نیز معنی
خودش را از دست داده..." دلم برای جنگ لک
زده... شهری جدید و دخترانی
با طعم نو... این تمام درس های
فرمانده ام بود !!! هیچ وقت نخواهی دانست باخته ای... بازی ای را که من
بازنده اش بودم...!!! کود فراموشی خورده ام خاشاکی هستم که دیگر
نمی رویم... اینجا هر روز عصر با یک فنجان چای داغ می نشینم لب پنجره و زل می زنم به خیابانی که تو از انتهای آن
نمی آیی. . .
. . . .... شک نکن ... آدمها زمانی ازهم دور
می شوند که به کس دیگری نزدیک
می شوند...! موجودات غریبی
هستیم... نه طافت دروغ را داریم و نه تحمل حقیقت
را...! همه رابطه ها با جمله
"تو با بقیه فرق داری" شروع میشه... وبا جمله " تو
هم مثل بقیه ای" ختم میشه...! نیم ساعت پیش خدا را دیدم قوز کرده
با پالتوی مشکی بلندش سرفه کنان در حیاط از
کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی که من
ایستاده بودم آمد ، آواز که خواند تازه
فهمیدم پدرم را با او اشتباهی گرفته ام...! " حسین پناهی " غریب تر از زنی که
اشک می ریزد مردیست که هنوز نمی
داند چگونه او را آرام
کند...!!! گاهی به خاطرش ماندن را تحمل کن... رفتن از دست
"همه" بر می آید...... " و من سالهاست که
مانده ام " چه تجارت ناشیانه ای
بود... آن همه نازی که من از
تو خریدم...! آنقدر نفس میکشم تا
تمام شود همه آن هوایی که سراغ تو را می
گیرد... نه آیه ای... نه کاغذی.. نه قراردادی...! تنها دستهای تو بود که مرا به تمام دنیا حرام کرد...! حال "من"
دیدن دارد وقتی کسی حال "تو"
را می پرسد...! زنی که عطر تو را زده
بود، در خیابان از کنارم
گذشت... و این یعنی قتل بدون
عمد...! خودت را تصور کن بی
"او" شاید بفهمی چه کشیدم بی
"تو"...! جای خالی ات پر نمی
شود حتی با خودت...!!! همیشه به یادت هستم ، اما شاهدی ندارم، به جز کلاغ بام خانه مان که او هم حقیقت را به تکه پنیری می فروشد...!!! دیر آمدی...! کمی تغییر کرده ام ! برای شناختنم عکسم را مچاله کن...!!!
| :قالبساز: :بهاربیست: |


