˙•٠•●♥❤ یک عشق سه حرفی ❤♥●•٠•˙

شعرهای فارسی و عاشقانه...

 

هتلی ساخته ام از ترانه هایم برای تو!

 

هتلی که در زمستانی سرد

 

با چمدانی پر از جامه های سیاه اندوه

 

به آن قدم میگذاری

 

در یکی از اتاق های امن اش بیتوته میکنی،

 

در لابی اش قهوه ی داغ مینوشی

 

و با بازگشتن بهار سرخوشانه از آن خارج میشوی...

 

 

نه مدیرِ این هتلم،

 

نه آوازخوانی که در دیسکوی هتل آوازهای عاشقانه میخواند؛

 

من دربانی هستم که در لحظه ی ورود به پیش بازت می آید،

 

چمدانِ سنگینت را به دست میگیرد

 

و آن را تا اتاقت می آورد بی طمعِ انعامی...

 

 

همان که در یکی از شب ها

 

با شاه کلیدش در اتاقت را باز میکند

 

- درست هنگامی که تو در دیسکو

 

از آن آوازخوان امضای یادگاری میگیری! -

 

و جا به جا میکند جامه های داخل چمدانت را

 

با رنگین کمانی از جامه های شاد...

 

 

هتلی از ترانه ساخته ام برایت

 

و دربان این هتلم!

 

دربانی که تمام زمستان را

 

مقابل در هتل میلرزد

 

و پا به پا میشود

 

در پالتویی مندرس

 

که دگمه های طلایی اش هم پلاستیکی ست...

 

 

دربانی که به هنگام رفتنت

 

چمدان پر از رنگین کمانت را

 

تا کنارِ ماشین آن آوازخوان می آورد،

 

اسکناس مچاله ی انعامت را نمیپذیرد

 

و اشک به گونه دویده اش را

 

از تو پنهان میکند...

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 23:40 توسط محسن خداداده| |

نامم را به خاطر ندارم


و نمی‌دانم لب که باز کنم


به کدام زبان سخن خواهم گفت،


به کدام زبان دعا خواهم خواند،


به کدام زبان دشنام خواهم داد...



تختِ بیمارستانی را می‌مانم


که به خاطر نمی‌آورد


بیماران مرده‌اش را...



رنگِ چشمان مادرم را به یاد ندارم


و نمی‌دانم که پدر


پیپ می‌کشید، یا سیگار؟


من در تابستان به دنیا آمدم


یا پاییز؟


در سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار،


یا پنجاه و چهار هزار و سیصد و یک؟


نام گربه‌ی خواهرم ببری بود


یا روکو؟


کورش پادشاه روم بود،


یا پارس؟


در کتابِ تاریخ پنجم دبستانمان


لطفعلی‌خان پیروز شد،


یا آقا محمدخان؟


گونه‌ی دختر همسایه


که به یازده ساله‌گی عاشقش بودم


چه عطری داشت؟


درختِ حیاطِ خانه‌ی مادربزرگ


چه میوه‌ای می‌داد؟


نام دوستِ دوران نوجوانی


که در تصادف مُرد


چه بود؟


ناظم مدرسه ما را


گوساله صدا می‌زد،


یا کره‌خر؟



به اتوبوسی قراضه می‌مانم


که چهره‌ی یکی از مسافرانش را حتا


در یاد ندارد...



تو را اما به خاطر می‌آورم


و می‌دانم روسری‌ات


در دیدار نخست‌مان چه رنگی داشت


و یشمِ ناخن کدام انگشتت را


در اضطراب آمدن جویده بودی!


به حافظه دارم هنوز


عطر فرانسوی تو


و زنگِ ایرانی صدایت را


وقتی سلام مرا جواب می‌گفتی!



می‌توانم به تو بگویم که در آن لحظه


چند برگ


از چنارهای خیابانی که در آن بودیم


به زمین افتادند


و چند کلاغ


بر نرده های خاک گرفته‌ی پارک نشستند


حتا می‌توانم خبرت بدهم


قلبت چند بار در دقیقه می‌زد


و چند مژه


تیله‌ی چشمانت را درخود گرفته بودند!



جهان را می‌شود از یاد برد دقیقه‌ای


و می‌توان فراموش کرد


شماره‌ی شناسنامه،


حسابِ بانکی


و نمره‌ی تلفن خانه‌ی خود را


اما کارِ دشوارِ به خاطر نیاوردن تو


تنها از دستِ مرگ ساخته است.


مرگ هم که وقتی تو با منی


از کنارم می‌گذرد


و خود را به ندیدن می‌زند


آن‌گاه در بهشت


فرشته‌گان کوچک را توبیخ می‌کند


برای نشانی اشتباهی که به او داده‌اند


و در دل


به لپ‌های گُل انداخته‌شان می‌خندد!



فراموش کردن تو ساده نیست


چون فراموش کردن این نفس‌ها


که گویی تکرار می‌شوند


تا تو را بسرایند...

 

 

"یغما گلرویی"

نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 0:27 توسط محسن خداداده| |

 

من تو را دوست داشتم

تو اما ...

..

.

بگذار حفظ شود آبروی دل

در سه نقطه ها !

...!

 

 

 

 

سوختم ،

ولی چه بیهوده...

درست مثل سیگاری روشن

میان لبهای زنی که

سیگاری نیست...!!!

 

 

 

چقدر تنهاست

شاعری که عاشقانه هایش

دست به دست می روند

به دست تو اما ،

نمی رسند !

 

 

 

می دانم

نمی آیی...

پنجره ها بی پرده با من حرف می زنند !!!

 

 

 

این اشکها از درد نیست

زنی نشسته در چشمهایم

پیاز ریز می کند !!!!!

 

 

 

دست های تو

 تصمیم بود

باید می گرفتم و

دور می شدم ....

 

 

 

یقه بالا می دهیم

دست ها در جیب

سیگار به ته رسیده میان لب

به دیوار تکیه می دهیم

نه که کارآگاه باشیم یا عضو مافیا

نه

بدبختیم.

 

 

 

جایی که معیار پرنده

طعم کباب اوست،

 پرواز

نقش لعاب است

بر کاسه های خورش!

 

 

 

شعر چیزی نیست

لحن گفتن  "دوستت می دارم" است...

من

لال و کور و فلج و بی دست و پا شوم اگر

شعر نتوانم گفت شاید

اما

دوستت خواهم داشت حتما...!

 

 

 

بر سر دوراهی ایستاده ام

کدام به تو نمی رسد !!!!!

 

 

 

قطارها همیشه وسوسه انگیزند،

یعنی همیشه

جایی بهتر از اینجا وجود دارد...!

 

 

 

درد

یعنی غرور مردی که

نسبتش با زنش

مشخص نیســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت.

 

 

 

بعد از تو

 هیچ نامه ای به مقصد

نرسید...!!!!

 

 

 

تنها در خلوت اتاق

با هر چیز می شود حرف زد

با میز

با دفتر تلفن

با گل های شمعدانی

با هر چه که هست...

اما من دیوانه ام

میان این همه هست

با تو حرف می زنم که نیستی...

 

 

 

من با تک تک سنگفرشهای خیابان بی تو گریسته ام...

دیوانه نیست آن کس

که با مخاطب رفته اش حرف می زند...!

 

 

 

بی خواب شده ای...

می دانم ،

ترس دارد بالشتی که عشق ندارد...

 

 

 

چقدر این من_ بی تو بودن مثل دیماه می بارد...

من های دنیا که ما نمی شوند ،

غمگین اند...

مثل فردای صبحی که

مادر شیر را از دهان طفل می گیرد...!

 

 

 

در خیابان قدم میگذاری

عطر عابری چنان تخریبت میکند

که باید به او فکر کنی

به او که

عطرش را عوض کرده است!

 

 

 

قبول دارم ،

هنوز بر گردنم حق داری...

با اینکه سالهاست رفته ای ،

ولی در خیال من چه وفادار مانده ای...!

 

 

 

سیگار

 اگر بدون یادت باشد

کبریت بی خطر است...

 

 

 

کاش می شد خودم را سنجاق کنم به شعرهایم...

همیشه شعر

تمام حرف شاعر نیست !

 

 

 

 

جمعه ها عجیب دلم میگیرد

آنقدر که ،

حس می کنم مرده ام

و مادرم دامادی مرا ندیده است...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 23:45 توسط محسن خداداده| |

 

خداوند نمی خواهد ما به هم برسیم!


شاید تنها دلیلش این باشد که


اگر کنارم باشی،


دیگر هیچ وقت، هیچ چیز


از او نخواهم خواست...

 

 

 

 

 

مي آيي عاشق مي كني


محو مي شوي


تا فراموشت مي كنم


دوباره مي آيي


تازه مي كني خاطرات را


محو مي شوي


به راستي كه سراب از تو با ثبات تر است!!!

 

 

 

 

 

از دور تو را دوست دارم


بي هيچ عطري


آغوشي


لمسي


و يا حتي بوسه‌اي


تنها


دوستت دارم


از دور...

 

 

 

 

 

از ما که گذشت،


به شما اگر رسید،


به جای ما،


روزی


هزار وعده،


دوستش داشته باشید...

 

 

 

 

 

گفت: چرا همه ش دنبال معنای دیگری هستی...


این یک دوستی ساده است!


-آب دهانم را قورت دادم...


«دوستی یک زن و مرد هیچ وقت ساده نیست»

 

 

 

 

 

این دنیای کوچک و هفت میلیارد آدم


یعنی تو باور می کنی؟

 


شمرده ای؟


کی شمرده است؟


جز سیاستمدارها


دیده ای کسی آدم بشمرد؟


باور نکن


نارنجی


باور نکن


سبز آبی کبود من


باور کن


همه ی دنیا فقط تویی


بقیه هم تکراری اند...

 

 

 

 

 

نگران من نباش!


بهتر از این نمی شوم،


دیگر هیچوقت بهتر از این نمی شوم...

 

 

 

 

 

اگر موهایت نبود


باد را


چگونه نقاشی می کردم؟

 

 

 

 

 

تو می‏ توانستی تاج سرم باشی


که انگار من پادشاه عاشقان جهانم


و تو ملکه ی رشک برانگیزِ شعرها...


چه فایده،


حالا هر دو آدم ‏هایی معمولی هستیم...

 

 

 

 

 

تو را


هرگز نخواهم سرود


می خواهم تا ابد


ناشناخته ترین زیبای جهان بمانی


که فقط


من می شناسمش...

 

 

 

 

 

دلم یک ترانه ی غمگینِ خارجی میخواهد


با زبانی که نمی فهمم چیست


می خواهم به دردی که نمی دانم چیست


زار زار گریه کنم!

 

 

 

 

 

ما خانه نداریم


ماشین نداریم


ما کنجِ دنجِ هیچ جایی را نداریم


اما


تمام جزیره های کوچک این شهر را


برای یک بوسه کشف کرده ایم!!!

 

 

 

 

 

تو بگو دوستم داری...


من ثابت می کنم


انسان جانوری پرنده است!

 

 

 

 

 

ایستاده ام


در اتوبوس


چشم در چشم های نگفتنی اش.


یک نفر گفت:


«آقا


جای خالی


بفرمایید»


چه غمگینانه است


وقتی در باران


به تو چتر تعارف کنند !

 

 

 

 

 

صبح صدایت کردم


اصلا به روی خودم نیاوردم


که نیستی...!

 

 

 

 

 

صدای قلب نیست


صدای پای توست


که شب ها در سینه ام می دوی


کافی است کمی خسته شوی


کافی است کمی بایستی...

 

 

 

 

 

عشق


راهی ست برای بازگشت به خانه


بعد از کار


بعد از جنگ


بعد از زندان


بعد از سفر


بعد از...


من فکر می کنم


فقط عشق می تواند


پایان رنج ها باشد

به همین خاطر


همیشه آوازهای عاشقانه

می خوانم


من همان سربازم


که در وسط میدان جنگ


محبوبش را فراموش نکرده است...

 

 

 

 

 

نه پنجره ای اضافی دارم،


که تو را در آن بگذارم،


و نه میزی،


معشوقه ای نیز در این شهر ندارم


ای گل! تو را بخرم و چکارت کنم؟

 

 

 

 

 

به باشگاه می روم

 

نه بخاطر شکم بر آمده ام


نه بخاطر پاهای سستم


نه بخاطر بازوهای ضعیفم


می خواهم شانه هایم بزرگ باشندو بلند


بخاطر نخستین بغض ات کنار یک مرد...

 

 

 

 

 

تنهایی را


نمی توان


تنهایی شکست داد !!!!

 

 

 

 

 

سال هاست


من و فراموشی


سرِ «تو»


جنگ داریم!

 

 

 

 

 

من تنها میشوم


تو تنها...


نه، این فعل حذف به قرینه معنا نمیشود


می دانم نمیشوی...

 

 

 

 

 

می ترسم با دستان خودم


تو را شعری کنم


که قرن ها


ورد زبان مردم شهر شوی!

 

 

 

 

 

مرهم زخم های کهنه ام


کنج لبان توست


بوسه نمی خواهم


چیزی بگو...

 

 

 

 

 

شاهد بوده ای


لحظه تيغ نهادن بر گردن کبوتر را؟


و آبی که پيش از آن


چه حريصانه و ابلهانه، می نوشد پرنده؟


تو آن لحظه ای!


تو آن تيغی!


تو آن آبی!


من...


من آن پرنده بودم!

 

 

 

 

 

امروز


من تظاهر می کنم


به نفهمی


تو به عشق


او به پاکی


و دیگری به صداقت

 

با این همه تظاهر


بعید نیست اگر یک دل بشویم


تظاهراتی ترتیب دهیم


که دنیا را تکان بدهد...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 23:28 توسط محسن خداداده| |


دوستت دارم
همیشه این نیست
که در هجوم وحشیِ این دردِ بی امان
به پایت بنشینم...!
گاهی دوستت دارم
یعنی این که شبانه
در خانه ات را آرام ببندم
بدون این که بیدارت کرده باشم
و فردا صبح که چشمت را باز می کنی
با خودت فکر کنی
تمامِ این مرد  را خواب دیده بودی!
عزیزم...
قرار نیست
تعبیر تمام خواب هایی که می بینیم،
عاشقی باشد!

 

 

 

ادعای بی تفاوتی سخت است

آن هم

نسبت به کسی که

زیباترین حس دنیا را

با او تجربه کردی...!

 

 

 

سیبی که از درخت می افتد

از نو به شاخه بر می گردد

اما

      دیگر نمی شناسند

 همدیگر را !!!

 

 

 

 

 

عکست را نگاه میکنم

آخ خ خ...

که این عکس

پیر نمیشود

اما

پیرم میکند...!


 

 

 

من دیگر کشش خداحافظی ندارم

مرا ببخش که جواب سلامت را نمی دهم!!!

 

 

 

ما هیچکدام خوب نیستیم

نه تو،‌ که این‌همه بد نقش آدمهای خوب را بازی می‌کنی

نه من، که این همه خوب نقش آدمهای بد را...!

 

 

 

 

تو هم شده‌اي انقلاب زندگي من
حالا هر آنچه در زندگي من است تاريخ‌ دار شده...
قبل از "تو"....

 بعد از "تو".... !

 

 

 

این قاعده ی بازی است ...
اگر دست دلتان رو شد که دوستش داری ...
باختنت حتمی است ...
مراقبِ آخرین جمله‌ی آخرین دیدار باشید ؛
دردش زیاد است !!!

 

 

انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند
تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است ،
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد ...

 

 

 

دیگر ناراحت نیستم ،

دلم تنگ نیست ،

تنها نیستم ...

کسی چه میداند...

شاید دعاهایم مستجاب شده ؛

و راضی به رضای خدا شده ام ...

 

 

 

 

گر جاده ها به تو ختم نشوند
اگر صندلی های دو نفره
به خالی بودنشان عادت کنند
اگر سنگ فرش های نازی_آباد
تو را بر دوش‌ِشان نگیرند
و یک دنیا اگر دیگر
که حوصله ی گفتنشان را ندارم
کنار هم جمع شوند
همگی می شوند
مشخصات مردی که هر روز
ترس های زیادی را با خود حمل می کند

بی شک این آدم
به درد زندگی نخواهد خورد...

 

 

 

 

برایِ دود کردن این‌همه دل‌تنگی

بهمن یا مالبرو؟

چه فرقی دارد؟

وقتی قرار است

 فقط خودت را آتش بزنی؟!

 

 

 

 

 

آلزایمر

می‌تواند بهترین بیماری جهان باشد،

تا هر ثانیه یادم نیفتد

که نیستی!

 

 

 

 

 

تو هم چایَت را تلخ می‌خوری

وقتی بفهمی

که هیچ بوسه‌ای

با قند شیرین نمی‌شود!

 

 

 

 

 

این منِ شاعر

با شعر "خوش" است

با تو

می‌توانست، "خوشبخت" باشد!

 

 

 

 

شما که با تنهایی زندگی نمی‌کنید!

نمی‌دانید سکوت

چه‌قدر وحشت‌ناک است

آدم روزی چند بار

در آینه با خود حرف می‌زند

و نمی‌دانید

آدم چه‌قدر

به انسانیِ دیگر عشق می‌ورزد

شما هیچ‌چیز نمی‌دانید!

 

 

 

 

 

سایه‌ام  به دنبالم

نمی‌آید،

آن وقت توقع دارم،  "تو" بیایی !!!!

 

 

 

 

 

چای را انتظاری نیست
تلخ است
اگر تنهایش بگذاری سرد میشود ،
اما ...
مرا انتظاری هست!
نکند تلخ شوم
یا که از تنهایی سرد ...

 

 

 

 

مرا دوست نمی داری

نه

از تنهایی ات می ترسی

مثل باغبانی که از وحشت گرسنگی خویش

به درختی آب میدهد ...!

 

 

 

 

ما به سنگی که بر آب می پرید خندیدیم

بی آنکه بدانیم از ترس می پرد

خندیدیم و سنگ های بسیاری غرق شدند .

ما به پرنده هایی که در کلاغ پر، نمی پرند،

به گرگ هایی که پیش از حمله چشم می گذاشتند خندیدیم

خندیدیم و زندگی گذشت...

تا روزی که برایم از ترس هایت نوشتی...!

 

 

 

 

هزار سال

پیش از آنکه جاده را رفتن آموخته باشند     

دلتنگِ تو بودم،

انگار

هزار سال منتظر بودم

بیایی پشت پنجرۀ اتوبوس

برایم دست تکان بدهی،

تا این شعر را برایت بنویسم...

 

 

 

 

نجاتم بده !

در من هنوز لبخندی هست

که می تواند چیزی یادت بیاورد ...

 

 

...

..

.

نوشته شده در یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 18:17 توسط محسن خداداده| |


باز شب آمد و شد اول بیداریها

من و سودای دل و فکر گرفتاریها

شب خیالات و همه روز، تکاپوی حیات

خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها

در میان دو عدم، این دو قدم راه چه بود؟

که کشیدیم درین مرحله بس خواریها

دلخوشی‌ها چو سرابم سوی خود بُرد، ولیک

حیف از آن کوشش و طی کردن دشواریها

نوجوانی بهوس رفت و از آن بر جا ماند

تنگی سینه و کم خوابی و بیماریها

سرگذشتی گُنه آلود و، حیاتی مغشوش

خاطراتی سیه از ضبط خطا کاریها

کور سوئی نزد آخر به حیات ابدی

شمع جانم، که فدا شد به وفاداریها...


مرحوم  «باستانی پاریزی»

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 22:2 توسط محسن خداداده| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - قالب وبلاگ