˙•٠•●♥❤ یک عشق سه حرفی ❤♥●•٠•˙

شعرهای فارسی و عاشقانه...

از انکار تو می آیم! تمام باور دیروز!

سرابی بودی از آغاز ، نه یک فانوس یلدا سوز!

از انکار تو می آیم ! رفیق نارفیقی ها !

شکستن های بی وقفه ، تمام سهم من از ما !

مرا اینگونه در برزخ  رها کردی به آسانی !

نه همدستی نه همپایی منو این بغض پنهانی !

 

من از آیینه ترسیدم که در آیینه دیوی بود !

سکوت من در انکار تماشایم غریوی بود!

و تندیس تو ویران شد !به دست عاشقی بت ساز !

چه ساده باورت کردم! دروغین بودی از آغاز !

 

فقط از عشق بود از عشق ، اگر زانو زدم بر خاک!

مرا در سایه ها بردی تو ای خورشیدک ناپاک !

سرت در حلقه ای از نور دلت در چنگ اهریمن !

بمان در اوج این دره در این معبد بمان بی من !

تو را هرگز کسی جز من دخیلی بر نمی بندد !

به این عاشق ترین عاشق  کسی جز من نمی خندد !

 

من از آیینه ترسیدم که در آیینه دیوی بود !

سکوت من در انکاره تماشایم غریوی بود !

و تندیس تو ویران شد ، به دست عاشقی بت ساز !

چه ساده باورت کردم ! دروغین بودر از آغاز !

 

 

 

 قسمت نظردهی این پست مسدود میباشد

دوستان پوزش مرا پذیرا باشید...

نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:25 توسط محسن خداداده|

با دستهای گرم تو 

کودکان توامان آغوش خویش 

سخن ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد.

 

نغمه در نغمه درافکنده

ای مسیح مادر، ای

خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

 

رنگ ها در رنگ ها دویده،

ای مسیح مادر، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

 

چشمه ساری در دل و

آبشاری در کف،

آفتابی در نگاه و

فرشته ای در پیراهن

از انسانی که تویی

قصه ها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

 

ا. بامداد

نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:25 توسط محسن خداداده| |

برای مجله شعر نمی‌نویسم

در شبِ شعرها شرکت نمی‌کنم،

به نگاهِ منتقدها اهمیت نمی‌دهم

پیله‌ای از شعر می‌بافم دورِ خود

بی‌آرزوی پروانه شدن

و در سلول خود ساخته می‌میرم

به امید آن‌که ابریشمش

شالی شود

بر شانه‌های تو! 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:2 توسط محسن خداداده| |

شاید عشق

نوشتن این شعر باشد

در تختخوابی دونفره

که تو در آنسویش نخفته ای!

 

 

فقط آدم های خوب

به خوب بودن خود شک دارند...!

 

 

شب

آنقدر سیاه شده

که می شود خفاش را

با کبوتری اشتباه گرفت...!!!

 

 

بیا وداع کنیم

اگر قرار باشد کسی از ما بماند

همان به که تو باشی ،

کینه تو بیشتر به کار دنیا می آید

تا عشق من...

 

 

بی سر

خواب تو را می بینم

بی پر

به بام تو می پرم

انگور سیاهم

به بوی دهان تو شراب می شوم...

 

 

تو عشق بودی

این را

از رفتنت فهمیدم

 

 

این روزها که می گذرد ، هر روز

در انتظار آمدنت هستم !

با من بگو که آیا ، من نیز ، اما

در روزگار آمدنت هستم...؟

 

 

هم گوش های من

سنگین شده اند

هم سایه ی تو!

کلید را می گذارم پشت در...!

 

 

ما

جدا از هم غم انگیزیم

با هم بیشتر...

 

 

تنها به یک دلیل خودم را نمی کشم

اما همین دلیل خودش می کشد مرا...

 

 

گفتم خدایا دشمنانم را بگیر از من

اینگونه شد دیگر ندیدم دوستانم را !

 

 

می دانم

بخاطر همه باید ها

نباید تو را دوست داشته باشم...

 

 

 

چقدر باید بگذرد

تا آدمی

تن کسی را که دوست داشته را از یاد ببرد؟

و چقدر باید بگذرد

تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

 

 

 

تمام روزها یک روزند

تکه تکه میان شبی بی پایان...

 

 

 

رفتم اما

دل من مانده بر دوست هنوز

می برم جسمی و دل در گرو اوست هنوز...

 

 

 

چه کسی می تواند

 بگوید " تمام شد "

 و دروغ نگفته باشد...؟!

 

 

 

زنجیر از پی زنجیر اگر بوده

بسیار گسسته ای

حرف از پی حرف اگر بوده

بسیار شنیده ای،

درد از پی درد اگر بوده

بسیار کشیده ای،

دیگر چه می خواهی از چند و چون چیزی

که گاه هست و گاه نیست...!؟

 

 

 

بخند کودک همسایه

من اندوه های زیادی را دیدم

که در پیچ همین خیابان

چشم انتظار بزرگسالی تو هستند...

 

 

 

شعر باید تجویز کرد

به یکایک انسانهای دنیا...

که کدک درونشان را

در کوچه ناکجاآبادی بی نشانی

گم کرده اند...!

بلکه بیابند

سرنخه بادبادک احساسشان را،

همین نزدیکی ها !

 

 

 

وقتی تلفنت زتگ می زند

یعنی از یاد نرفته ای

حتی اگر به اشتباه شماره ات را به اشتباه گرفته باشند...

ببین دوست من

خیلی از آدمها هستند که

شماره شان حتی به اشتباه گرفته نمی شود...!!!

 

 

 

هوام ابری تر از اونه

که تو اخبار می بینی....!!!!!

 

 

 

از زحمت کشان

خارپشت را دوست دارم،

از پستانداران

خفاشان را،

از خزندگان

ماران را دوست دارم،

از گزندگان

آدمیان را...

 

 

چه حرف ها

که درونم نگفته می ماند

خوش به حال شما

که شاعری بلدید...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ساعت 1:21 توسط محسن خداداده| |

 

هتلی ساخته ام از ترانه هایم برای تو!

 

هتلی که در زمستانی سرد

 

با چمدانی پر از جامه های سیاه اندوه

 

به آن قدم میگذاری

 

در یکی از اتاق های امن اش بیتوته میکنی،

 

در لابی اش قهوه ی داغ مینوشی

 

و با بازگشتن بهار سرخوشانه از آن خارج میشوی...

 

 

نه مدیرِ این هتلم،

 

نه آوازخوانی که در دیسکوی هتل آوازهای عاشقانه میخواند؛

 

من دربانی هستم که در لحظه ی ورود به پیش بازت می آید،

 

چمدانِ سنگینت را به دست میگیرد

 

و آن را تا اتاقت می آورد بی طمعِ انعامی...

 

 

همان که در یکی از شب ها

 

با شاه کلیدش در اتاقت را باز میکند

 

- درست هنگامی که تو در دیسکو

 

از آن آوازخوان امضای یادگاری میگیری! -

 

و جا به جا میکند جامه های داخل چمدانت را

 

با رنگین کمانی از جامه های شاد...

 

 

هتلی از ترانه ساخته ام برایت

 

و دربان این هتلم!

 

دربانی که تمام زمستان را

 

مقابل در هتل میلرزد

 

و پا به پا میشود

 

در پالتویی مندرس

 

که دگمه های طلایی اش هم پلاستیکی ست...

 

 

دربانی که به هنگام رفتنت

 

چمدان پر از رنگین کمانت را

 

تا کنارِ ماشین آن آوازخوان می آورد،

 

اسکناس مچاله ی انعامت را نمیپذیرد

 

و اشک به گونه دویده اش را

 

از تو پنهان میکند...

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:40 توسط محسن خداداده| |

نامم را به خاطر ندارم


و نمی‌دانم لب که باز کنم


به کدام زبان سخن خواهم گفت،


به کدام زبان دعا خواهم خواند،


به کدام زبان دشنام خواهم داد...



تختِ بیمارستانی را می‌مانم


که به خاطر نمی‌آورد


بیماران مرده‌اش را...



رنگِ چشمان مادرم را به یاد ندارم


و نمی‌دانم که پدر


پیپ می‌کشید، یا سیگار؟


من در تابستان به دنیا آمدم


یا پاییز؟


در سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار،


یا پنجاه و چهار هزار و سیصد و یک؟


نام گربه‌ی خواهرم ببری بود


یا روکو؟


کورش پادشاه روم بود،


یا پارس؟


در کتابِ تاریخ پنجم دبستانمان


لطفعلی‌خان پیروز شد،


یا آقا محمدخان؟


گونه‌ی دختر همسایه


که به یازده ساله‌گی عاشقش بودم


چه عطری داشت؟


درختِ حیاطِ خانه‌ی مادربزرگ


چه میوه‌ای می‌داد؟


نام دوستِ دوران نوجوانی


که در تصادف مُرد


چه بود؟


ناظم مدرسه ما را


گوساله صدا می‌زد،


یا کره‌خر؟



به اتوبوسی قراضه می‌مانم


که چهره‌ی یکی از مسافرانش را حتا


در یاد ندارد...



تو را اما به خاطر می‌آورم


و می‌دانم روسری‌ات


در دیدار نخست‌مان چه رنگی داشت


و یشمِ ناخن کدام انگشتت را


در اضطراب آمدن جویده بودی!


به حافظه دارم هنوز


عطر فرانسوی تو


و زنگِ ایرانی صدایت را


وقتی سلام مرا جواب می‌گفتی!



می‌توانم به تو بگویم که در آن لحظه


چند برگ


از چنارهای خیابانی که در آن بودیم


به زمین افتادند


و چند کلاغ


بر نرده های خاک گرفته‌ی پارک نشستند


حتا می‌توانم خبرت بدهم


قلبت چند بار در دقیقه می‌زد


و چند مژه


تیله‌ی چشمانت را درخود گرفته بودند!



جهان را می‌شود از یاد برد دقیقه‌ای


و می‌توان فراموش کرد


شماره‌ی شناسنامه،


حسابِ بانکی


و نمره‌ی تلفن خانه‌ی خود را


اما کارِ دشوارِ به خاطر نیاوردن تو


تنها از دستِ مرگ ساخته است.


مرگ هم که وقتی تو با منی


از کنارم می‌گذرد


و خود را به ندیدن می‌زند


آن‌گاه در بهشت


فرشته‌گان کوچک را توبیخ می‌کند


برای نشانی اشتباهی که به او داده‌اند


و در دل


به لپ‌های گُل انداخته‌شان می‌خندد!



فراموش کردن تو ساده نیست


چون فراموش کردن این نفس‌ها


که گویی تکرار می‌شوند


تا تو را بسرایند...

 

 

"یغما گلرویی"

نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۳ساعت 0:27 توسط محسن خداداده| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - قالب وبلاگ