X
تبلیغات
˙•٠•●♥❤ یک عشق سه حرفی ❤♥●•٠•˙


˙•٠•●♥❤ یک عشق سه حرفی ❤♥●•٠•˙

شعرهای فارسی و عاشقانه...


باز شب آمد و شد اول بیداریها

من و سودای دل و فکر گرفتاریها

شب خیالات و همه روز، تکاپوی حیات

خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها

در میان دو عدم، این دو قدم راه چه بود؟

که کشیدیم درین مرحله بس خواریها

دلخوشی‌ها چو سرابم سوی خود بُرد، ولیک

حیف از آن کوشش و طی کردن دشواریها

نوجوانی بهوس رفت و از آن بر جا ماند

تنگی سینه و کم خوابی و بیماریها

سرگذشتی گُنه آلود و، حیاتی مغشوش

خاطراتی سیه از ضبط خطا کاریها

کور سوئی نزد آخر به حیات ابدی

شمع جانم، که فدا شد به وفاداریها...


مرحوم  «باستانی پاریزی»

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 22:2 توسط محسن خداداده| |

غربت زمستان و رسیدن بهار

چشمان خیره به عکس روی دیوار

تمام آرزویم این است این بار

دوباره  "من" ، دوباره  "تو"  و باز هم

                                      دیدار...


"الماس"



نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 17:57 توسط محسن خداداده| |

 

سرخ میشوی وقتی می شنوی دوستت دارم 

زرد میشوم وقتی می شنوم دوستش داری….

چهارشنبه سوری راه انداخته ایم 

سرخی تو از من زردی من از تو!

همیشه من می سوزم....

و همیشه تو می پری!….

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 1:21 توسط محسن خداداده| |



 

مخاطب خاص نوشت :

سردش بود دلم را برایش سوزاندم!!!

گرمش که شد با خاکستر قلبم نوشت:

خداحافظ....

 

الماس:

گوش هایت را کمی نزدیک دهانم بیاور

دنیا

دارد از شعرهای عاشقانه تهی می شود

و مردم نمی دانند

چگونه می شود با هیچ واژه ای

کسی را که این همه دور است

این همه دوست داشت...!

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 18:52 توسط محسن خداداده| |


ژنو ،

محلِ اخذِ تصمیماتِ مهم نیست!

منافع من در جای دیگری رقم می خورد

در قلب تو...

آنجا که من،

همه شروطت را پذیرفتم، حقوقت را به رسمیت

شناختم،

تا تعلیق کاملِ هر آنچه نمی خواهی پیش رفتم

اعتمادسازی کردم...

اما تو

به تحریم های یک طرفه پایان ندادی...

و برای من، همچنان

تنها گزینه روی میز،

چشم های توست...!




 
دست خودم را می گیرم

 و از خانه بیرون می زنیم.

 در پارک به جز درخت هیچ کس نیست

روی تمام نیمکت های خالی می نشینم

 تا پارک،

از تنهایی رنج نبرد...
 


 
 
دنیا که به پایان برسد

دنیایی دیگر خواهند ساخت

و خنده تو

جای آفتاب را خواهد گرفت...



 
 
به فین کشانده ای

و رگ خوابم را زده ای

از کدام رویا می ترسیدی شاه من؟



 
 
با هر عینکی

یک جور دیده می شود دنیا

گاهی سیاه تر...

گاهی بی ارزش تر و لاغرتر...

گاهی به درد بخور تر و محدب تر...

اما اصل همین است
آدم

گاهی،

باید عینکش را عوض کند !
 



 
 
شهیدی که بر خاک می خُفت

سر انگشت در خون خود می زد و می نوشت:

به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

             که بر جنگ؛

"قیصر امین پور"
 


 
 
بی تو هم می شود زندگی کرد

قدم زد، چای خورد، فیلم دید، سفر رفت؛

فقط....

بی تو نمی شود به خواب رفت!
 



 
 
آموخته ام که وابسته نباید شد

نه به هیچ کس،

 نه به هیچ رابطه ای...

و این لعنتی ،

 نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام...!
 
 


 
 
نه اولش پیداست

و نه آخرش...

با این همه باید تا آخرش بروم...

بگذار بنشینم و نفس تازه کنم...

نترس

تصمیم من عوض نمی شود...

به سنگی بدل نمی شوم که کنار راه افتاده باشد...

نترس !

این بار هم که تاول پاهایم خشک شود...

دوباره عاشقت می شوم...

دوباره راه می افتم...

دوباره گم می شوم...

هر طور شده این راه را تا آخر می روم !
 




 
 
وقتی تو نیستی...

شادی کلام نامفهومی ست!

و "دوستت می‌دارم" رازی‌ ست

که در میان حنجره‌ ام دق می‌کند

و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم؟

اینجا که ساعت و آیینه و هوا ...

 به تو معتادند ... !!!
 




 
چه غریب ماندی ای دل !

نه غمی نه غمگساری..

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...!!!
 
 


 
 
مسئولیت، آدم ها را زیبا می سازد !

چیزهای زیادی، زندگی شان را با ما آغاز کرده اند...

بیا بیشتر به گلدان هایمان فکر کنیم ،

و نگذاریم زمستان از خانه آغاز شود...!
 


 


این جا آنقدر شاعرانه دروغ می گویند

 و

 آنقدر در دروغ هایشان شاعر می شوند

 که نمیدانم در این سرزمین

با اینهمه فریب

 چگونه ست که دلم هنوز

 خواب باران را دوست دارد!
 
 



 
من برای تو یک "هفته" بودم

تو برا من یک" ماه"...!

ماهی که یک هفته است به پایان رسیده و

هنوز ادامه دارد...!
 



 
 
کمال گل

در شکفتن؛

بلوغ درخت در میوه دادن؛

و اوج انسان در عاشقی است...

راستی،

خدا جان !

ما شاعران ِ عاشق

چند سال پیش از زاده شدن

به بلوغ رسیده ایم؟!!
 
 




رویا های من اند

این قاصدک ها

که هر صبح

از چشمانم پَر می کشند

کافی ست

              یکی را

              تعبیر کنی ...!
 
 


 
 
عجله کردیم

زود بزرگ شدیم،

 وگرنه آن بالا هیچ میوه ای

روی هیچ شاخه ای

منتظر دستان رسیده ما نبود !

به مرگ بگو: بیا برگردیم،

هوا اینجا زود تاریک می شود !!!
 
 




 
هر چیز که شبیه چیز دیگری باشد

خودش را از دست می دهد

برای همین گناهکار ها

 را بیشتر از قدیسین دوست دارم !

همیشه خودت باش

همه تندیس ها با اولین قدمشان

فرو می ریزند!
 




 
 
نه امروز

            دیروز است

نه من

آن شاعری که دیروز

از فردایی می سرود

که امروز نیست...
 




 
مانده ام

چگونه تو را فراموش کنم

اگر تو را فراموش کنم

باید

سال هایی را نیز که با تو بوده ام

فراموش کنم

دریا را فراموش کنم

و کافه های غروب را

باران را

اسب ها و جاده ها را

باید

دنیا را

زندگی را

و خودم را نیز فراموش کنم

تو با همه چیز درآمیخته ای...





 
مکان را تو انتخاب کن

تا دلواپس ِ هیچ چیز نباشی...

زمان را، من

که نگران ِ تمام شدنش نباشم

آرامش برایمان لازم است...
 



 
مهم نیست که مرا

از ملاقات ِ ماه و گفت و گوی باران

بازداشته اند

من برای رسیدن به آرامش

تنها به تکرار ِ اسم ِ تو

بسنده خواهم کرد...
 
 



 
کمی به من برس !!!

من از رسیدن به تو

حالم خوب می شود!
 



 
این ابرها را

من در قاب پنجره نگذاشته‌ام

 که بردارم...

 اگر آفتاب نمی‌تابد تقصیر من نیست

 با این همه شرمنده‌ی توام

 خانه‌ام در مرز خواب و بیداری‌ست

 زیر پلک کابوس‌ها

مرا ببخش اگر دوست‌ات دارم

 و

کاری از دستم بر‌نمی‌آید... !
 


 
 
پدر می گوید: عاقل شده ای!

 مادر می گوید: عاشق شده ای؟

 خواهرم فهمیده یک طوری شده ام!

 و مادربزرگ با همه سنگینی گوش هایش می گوید:

دلتنگِ که هستی..؟!!
 


 
 
بیا باز فریب بخوریم!

تو فریب حرف های مرا

 و

من فریب نگاه تو را...

مگر زندگی چه می خواهد به ما بدهد

که تو از من چشم برداری و

 من نگویم ...

    که دوستت دارم!!!
 


 
 
من

تنها در حضورِ تو

از حیرتِ آن علاقه مخفی

سخن خواهم گفت...

من

تنها با گلوی خویش

بر نیزه های باد

سخن خواهم گفت...

من

تنها در تکلم سنگ

از اندوه بی پایان آدمی
 
سخن خواهم گفت...

منظور ساده ام آیا

روشن نیست؟!!
 



 
 
گاهی

فکر می کنم که مرگ

اسمِ آسانِ چیزی

شبیه زندگی ست...!



 

چقدردزدیدن نگاه

از چشم های تو

 لذت بخش است...
گویی

تیله ای

از چشمم به دلم می افتد

بانو!

با مردی که تیله های

بسیار دارد

می آیی؟

 
 
 
 
تو غافلگیر رگبار بودی

و من

مردی که چتر به همراه نداشت...!!!!!
 
 

 
 
 
مرگ هم

به تساوی تقسیم نمی شود

حیرتا !

که هنوز

کسی به سهم کم اش از مرگ

اعتراض نکرده است!!!



 
 
شادی های پر ازدحام را رها کن...

جهان در جشن های دو نفره به دنیا آمده است

ما جز همدیگر کسی را نداریم!

آدم ها با مرگ پدر و مادرانشان یتیم نمی شوند

آن ها از لحظه اندیشیدن یتیم می شوند!!!
 


 
 
می خواستم بگویم:

                       «گفتن نمی توانم»

آیا همین که گفتم

یعنی

       همین که

                    گفتم؟



 
 
 
با اينكه بعضى كار ها را نبايد انجام داد

اما به لذت اش مى ارزد

مثل سر كشيدنِ پارچِ آب

آن هم در چله ى تابستان و يا

فكر كردن به تو

وقتى مى دانم معشوقه ى من نيستی!!!
 
 


 
 
دارد عادتم می شود

 که با دلهره تو را ببوسم 
 
  مثل گنجشک ها
 
 که هرگز آسوده از زمین

دانه برنمی چینند...!!!
 


 
 
 
به من گفتند راه

این است

چاه این است

ولی آن را نکردم گوش

من از راه دگر رفتم

ز راهی پرت و دور و کور

 و اکنون بر هدف هستم...!!!!!


 
 
 
دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

می ریزد پای کسی که

قرار نیست بفهمد دوستش دارد...
 
 


 
ما رو به روی هم نشسته بودیم

و لیوانی بین ما

زمین را به دو جهان تقسیم می کرد !

من در نیمه پر غرق شده بودم

تو در نیمه خالی و

تشنگی تنها حرف مشترکمان بود!!!
 
 



 
آنجا کیست

که من اینجا نیستم...؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
 




 
شاید کوچه بالایی،

یا خیابان پایینی...

شاید اصلا این محله نباشد...

شب بود و من،

جز طعم لب های تو چیزی یادم نیست!!!
 
 

 
 
چراغ قرمز،

فرصت کوتاهی است

تا در آیینه ماشین

خیره شوی به سپیدی موهایت

"مرگ

   از آنچه در آیینه می بینید

    به شما نزدیک تر است "
 


 
 
من برای تو می میرم

تو برای کسی که برای دیگری مُرده!

فرق ما با مردم افریقا این است

که شکم هایمان سیر است!!!
 



 
مشکل این روزهایم،

این خیابان های جدید است

از هیچ کدامشان

با تو خاطره ندارم!!!



 
 
 
لکنتی مهارناپذیر بر زبانِ جیرجیرک هاست

از الفبایی که تنها یک حرف دارد

و دلی که سرآمده از این تنهایی!!!




 
 
باور کنید

عشق که می آید،

عقل از در ِ دیگر بیرون نخواهد رفت!

عقل

میدان را خالی نخواهد کرد!

او

از سپاهیان ِ عشق خواهد شد...!


 
 
 
مُسکن دیگری

در دهانم می گذارم

از پشت شیشه عینک

نگاه می کنم

مایوس کننده است...

هیچ چشم اندازی

از پشت شیشه ها

زیبا نیست ،

جنگل با هر درختی که می میرد

لاغر تر می شود

و انسان با هر قرص

تنها تر.........!



 
 
من انتظار تو را می کِـشم

تو مرا از انتظار می کـُـشی...

لعنت به هر چه فتحه و کسره و ضمه.......!
 
 



 
حتی

اگر با تمام وجود از او بخواهم

و خدا دست به کار ِ خلقتی نو

 در نهایت ظرافت بشود

و تمام تجربه خلقت های گذشته را بکار بندد

باز هم

کسی برای من و او

" تو"

نمی شود...!
 


 
 
هر نتی که از عشق بگوید

زیباست...

حالا

سمفونی پنجم بتهوون باشد

یا زنگ تلفنی که

در انتظار توست...!


 
 
 
عاشق روزهایی هستم که

مهربان می شوی

حتی اگر  نفهمم چرا.......!



 
 
 
در خواب هایم

مهربان تری با من

حرف هایت که تمام شد،

بروم بخوابم!
 


 
 
هنوز بیدارم،

 در انتظارم

صبحی دوباره٬ شعری ندارم

کاغذ سفید است

بُغضی تلنبار

آهی کشیدم به جای خودکار...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 2:35 توسط محسن خداداده| |


هر سال روز تولدم

شمع های بیشتری برایم

اشک می ریزند...!!!

...

..

.



نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 0:7 توسط محسن خداداده| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - قالب وبلاگ