˙•٠•●♥❤ یک عشق سه حرفی... خ د ا ❤♥●•٠•˙

شعرهای فارسی و عاشقانه...

آدمی دیوانه چون من یار می خواهد چه کار؟!

این سر بی عقل من دستار می خواهد چه کار؟!

شعر خود را از تمام شهر پنهان کرده ام

یوسف بی مشتری بازار میخواهد چه کار؟!

هرکسی در خود فرو رفته ست دستش را نگیر!

کشتی مغروق سکاندار میخواهد چه کار؟!

نقشه هایم یک به یک از دیگری ناکام تر!

این شکست مستمر آمار میخواهد چه کار؟!

در زمان جنگ؛ دشمن زود اشغالش کند -

شهر مرزی جاده ی هموار می خواهد چه کار ؟!

کاش عمر آدمی با مرگ پایان میگرفت

مردن تدریجی ام تکرار می خواهد چه کار؟

بعداز این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم!

شهر ویران گشته فرماندار می خواهد چه کار ؟!

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ساعت 21:53 توسط محسن خداداده| |


ژنو ،

محلِ اخذِ تصمیماتِ مهم نیست!

منافع من در جای دیگری رقم می خورد

در قلب تو...

آنجا که من،

همه شروطت را پذیرفتم، حقوقت را به رسمیت

شناختم،

تا تعلیق کاملِ هر آنچه نمی خواهی پیش رفتم

اعتمادسازی کردم...

اما تو

به تحریم های یک طرفه پایان ندادی...

و برای من، همچنان

تنها گزینه روی میز،

چشم های توست...!




 
دست خودم را می گیرم

 و از خانه بیرون می زنیم.

 در پارک به جز درخت هیچ کس نیست

روی تمام نیمکت های خالی می نشینم

 تا پارک،

از تنهایی رنج نبرد...
 


 
 
دنیا که به پایان برسد

دنیایی دیگر خواهند ساخت

و خنده تو

جای آفتاب را خواهد گرفت...



 
 
به فین کشانده ای

و رگ خوابم را زده ای

از کدام رویا می ترسیدی شاه من؟



 
 
با هر عینکی

یک جور دیده می شود دنیا

گاهی سیاه تر...

گاهی بی ارزش تر و لاغرتر...

گاهی به درد بخور تر و محدب تر...

اما اصل همین است
آدم

گاهی،

باید عینکش را عوض کند !
 



 
 
شهیدی که بر خاک می خُفت

سر انگشت در خون خود می زد و می نوشت:

به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

             که بر جنگ؛

"قیصر امین پور"
 


 
 
بی تو هم می شود زندگی کرد

قدم زد، چای خورد، فیلم دید، سفر رفت؛

فقط....

بی تو نمی شود به خواب رفت!
 



 
 
آموخته ام که وابسته نباید شد

نه به هیچ کس،

 نه به هیچ رابطه ای...

و این لعنتی ،

 نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام...!
 
 


 
 
نه اولش پیداست

و نه آخرش...

با این همه باید تا آخرش بروم...

بگذار بنشینم و نفس تازه کنم...

نترس

تصمیم من عوض نمی شود...

به سنگی بدل نمی شوم که کنار راه افتاده باشد...

نترس !

این بار هم که تاول پاهایم خشک شود...

دوباره عاشقت می شوم...

دوباره راه می افتم...

دوباره گم می شوم...

هر طور شده این راه را تا آخر می روم !
 




 
 
وقتی تو نیستی...

شادی کلام نامفهومی ست!

و "دوستت می‌دارم" رازی‌ ست

که در میان حنجره‌ ام دق می‌کند

و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم؟

اینجا که ساعت و آیینه و هوا ...

 به تو معتادند ... !!!
 




 
چه غریب ماندی ای دل !

نه غمی نه غمگساری..

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...!!!
 
 


 
 
مسئولیت، آدم ها را زیبا می سازد !

چیزهای زیادی، زندگی شان را با ما آغاز کرده اند...

بیا بیشتر به گلدان هایمان فکر کنیم ،

و نگذاریم زمستان از خانه آغاز شود...!
 


 


این جا آنقدر شاعرانه دروغ می گویند

 و

 آنقدر در دروغ هایشان شاعر می شوند

 که نمیدانم در این سرزمین

با اینهمه فریب

 چگونه ست که دلم هنوز

 خواب باران را دوست دارد!
 
 



 
من برای تو یک "هفته" بودم

تو برا من یک" ماه"...!

ماهی که یک هفته است به پایان رسیده و

هنوز ادامه دارد...!
 



 
 
کمال گل

در شکفتن؛

بلوغ درخت در میوه دادن؛

و اوج انسان در عاشقی است...

راستی،

خدا جان !

ما شاعران ِ عاشق

چند سال پیش از زاده شدن

به بلوغ رسیده ایم؟!!
 
 




رویا های من اند

این قاصدک ها

که هر صبح

از چشمانم پَر می کشند

کافی ست

              یکی را

              تعبیر کنی ...!
 
 


 
 
عجله کردیم

زود بزرگ شدیم،

 وگرنه آن بالا هیچ میوه ای

روی هیچ شاخه ای

منتظر دستان رسیده ما نبود !

به مرگ بگو: بیا برگردیم،

هوا اینجا زود تاریک می شود !!!
 
 




 
هر چیز که شبیه چیز دیگری باشد

خودش را از دست می دهد

برای همین گناهکار ها

 را بیشتر از قدیسین دوست دارم !

همیشه خودت باش

همه تندیس ها با اولین قدمشان

فرو می ریزند!
 




 
 
نه امروز

            دیروز است

نه من

آن شاعری که دیروز

از فردایی می سرود

که امروز نیست...
 




 
مانده ام

چگونه تو را فراموش کنم

اگر تو را فراموش کنم

باید

سال هایی را نیز که با تو بوده ام

فراموش کنم

دریا را فراموش کنم

و کافه های غروب را

باران را

اسب ها و جاده ها را

باید

دنیا را

زندگی را

و خودم را نیز فراموش کنم

تو با همه چیز درآمیخته ای...





 
مکان را تو انتخاب کن

تا دلواپس ِ هیچ چیز نباشی...

زمان را، من

که نگران ِ تمام شدنش نباشم

آرامش برایمان لازم است...
 



 
مهم نیست که مرا

از ملاقات ِ ماه و گفت و گوی باران

بازداشته اند

من برای رسیدن به آرامش

تنها به تکرار ِ اسم ِ تو

بسنده خواهم کرد...
 
 



 
کمی به من برس !!!

من از رسیدن به تو

حالم خوب می شود!
 



 
این ابرها را

من در قاب پنجره نگذاشته‌ام

 که بردارم...

 اگر آفتاب نمی‌تابد تقصیر من نیست

 با این همه شرمنده‌ی توام

 خانه‌ام در مرز خواب و بیداری‌ست

 زیر پلک کابوس‌ها

مرا ببخش اگر دوست‌ات دارم

 و

کاری از دستم بر‌نمی‌آید... !
 


 
 
پدر می گوید: عاقل شده ای!

 مادر می گوید: عاشق شده ای؟

 خواهرم فهمیده یک طوری شده ام!

 و مادربزرگ با همه سنگینی گوش هایش می گوید:

دلتنگِ که هستی..؟!!
 


 
 
بیا باز فریب بخوریم!

تو فریب حرف های مرا

 و

من فریب نگاه تو را...

مگر زندگی چه می خواهد به ما بدهد

که تو از من چشم برداری و

 من نگویم ...

    که دوستت دارم!!!
 


 
 
من

تنها در حضورِ تو

از حیرتِ آن علاقه مخفی

سخن خواهم گفت...

من

تنها با گلوی خویش

بر نیزه های باد

سخن خواهم گفت...

من

تنها در تکلم سنگ

از اندوه بی پایان آدمی
 
سخن خواهم گفت...

منظور ساده ام آیا

روشن نیست؟!!
 



 
 
گاهی

فکر می کنم که مرگ

اسمِ آسانِ چیزی

شبیه زندگی ست...!



 

چقدردزدیدن نگاه

از چشم های تو

 لذت بخش است...
گویی

تیله ای

از چشمم به دلم می افتد

بانو!

با مردی که تیله های

بسیار دارد

می آیی؟

 
 
 
 
تو غافلگیر رگبار بودی

و من

مردی که چتر به همراه نداشت...!!!!!
 
 

 
 
 
مرگ هم

به تساوی تقسیم نمی شود

حیرتا !

که هنوز

کسی به سهم کم اش از مرگ

اعتراض نکرده است!!!



 
 
شادی های پر ازدحام را رها کن...

جهان در جشن های دو نفره به دنیا آمده است

ما جز همدیگر کسی را نداریم!

آدم ها با مرگ پدر و مادرانشان یتیم نمی شوند

آن ها از لحظه اندیشیدن یتیم می شوند!!!
 


 
 
می خواستم بگویم:

                       «گفتن نمی توانم»

آیا همین که گفتم

یعنی

       همین که

                    گفتم؟



 
 
 
با اينكه بعضى كار ها را نبايد انجام داد

اما به لذت اش مى ارزد

مثل سر كشيدنِ پارچِ آب

آن هم در چله ى تابستان و يا

فكر كردن به تو

وقتى مى دانم معشوقه ى من نيستی!!!
 
 


 
 
دارد عادتم می شود

 که با دلهره تو را ببوسم 
 
  مثل گنجشک ها
 
 که هرگز آسوده از زمین

دانه برنمی چینند...!!!
 


 
 
 
به من گفتند راه

این است

چاه این است

ولی آن را نکردم گوش

من از راه دگر رفتم

ز راهی پرت و دور و کور

 و اکنون بر هدف هستم...!!!!!


 
 
 
دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

می ریزد پای کسی که

قرار نیست بفهمد دوستش دارد...
 
 


 
ما رو به روی هم نشسته بودیم

و لیوانی بین ما

زمین را به دو جهان تقسیم می کرد !

من در نیمه پر غرق شده بودم

تو در نیمه خالی و

تشنگی تنها حرف مشترکمان بود!!!
 
 



 
آنجا کیست

که من اینجا نیستم...؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
 




 
شاید کوچه بالایی،

یا خیابان پایینی...

شاید اصلا این محله نباشد...

شب بود و من،

جز طعم لب های تو چیزی یادم نیست!!!
 
 

 
 
چراغ قرمز،

فرصت کوتاهی است

تا در آیینه ماشین

خیره شوی به سپیدی موهایت

"مرگ

   از آنچه در آیینه می بینید

    به شما نزدیک تر است "
 


 
 
من برای تو می میرم

تو برای کسی که برای دیگری مُرده!

فرق ما با مردم افریقا این است

که شکم هایمان سیر است!!!
 



 
مشکل این روزهایم،

این خیابان های جدید است

از هیچ کدامشان

با تو خاطره ندارم!!!



 
 
 
لکنتی مهارناپذیر بر زبانِ جیرجیرک هاست

از الفبایی که تنها یک حرف دارد

و دلی که سرآمده از این تنهایی!!!




 
 
باور کنید

عشق که می آید،

عقل از در ِ دیگر بیرون نخواهد رفت!

عقل

میدان را خالی نخواهد کرد!

او

از سپاهیان ِ عشق خواهد شد...!


 
 
 
مُسکن دیگری

در دهانم می گذارم

از پشت شیشه عینک

نگاه می کنم

مایوس کننده است...

هیچ چشم اندازی

از پشت شیشه ها

زیبا نیست ،

جنگل با هر درختی که می میرد

لاغر تر می شود

و انسان با هر قرص

تنها تر.........!



 
 
من انتظار تو را می کِـشم

تو مرا از انتظار می کـُـشی...

لعنت به هر چه فتحه و کسره و ضمه.......!
 
 



 
حتی

اگر با تمام وجود از او بخواهم

و خدا دست به کار ِ خلقتی نو

 در نهایت ظرافت بشود

و تمام تجربه خلقت های گذشته را بکار بندد

باز هم

کسی برای من و او

" تو"

نمی شود...!
 


 
 
هر نتی که از عشق بگوید

زیباست...

حالا

سمفونی پنجم بتهوون باشد

یا زنگ تلفنی که

در انتظار توست...!


 
 
 
عاشق روزهایی هستم که

مهربان می شوی

حتی اگر  نفهمم چرا.......!



 
 
 
در خواب هایم

مهربان تری با من

حرف هایت که تمام شد،

بروم بخوابم!
 


 
 
هنوز بیدارم،

 در انتظارم

صبحی دوباره٬ شعری ندارم

کاغذ سفید است

بُغضی تلنبار

آهی کشیدم به جای خودکار...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 2:35 توسط محسن خداداده| |


هر سال روز تولدم

شمع های بیشتری برایم

اشک می ریزند...!!!

...

..

.



نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:7 توسط محسن خداداده| |


تصمیم گرفتم تعدادی از دلنوشته هامو واستون بنویسم...

امیدوارم که نظرات شما بدون انتقاد نباشه...

 

 

 

بغض هایم را قورت میدهم!

نه

هیچکدامشان دفع نمی شوند...

تمامشان جمع می شوند

و مرا آبستن نبودنت می کنند...!

بی خیال جنسیت...

حتم دارم همه ما حامله هستیم!!!

"الماس"

 

 

سیگار آرامت می کند و من دود می شوم !

من دود می شوم و تو دلگیر می شوی !

تو دلگیر می شوی و من سیگار می کشم...!

...

..

.

!

"الماس"

 

 

 

هوا سرد می شود

دستانم بغض می کنند

لباسم رنگ میبازد

تمام من خیس می شود

کز میکنم گوشه خاطرات دیروز...

با تمام اینها

رویرویش می ایستم و

از خود می پرسم:

من که هیچ

پاییز را که عاشق کرد...!!!

"الماس"

 

 

این بود آخر این ماجرا :

روی سیاه تو و موهای سپید من !
کاش حداقل

عکسهایمان را نگاتیو کنند !!!

"الماس"

 

 

 

آخرش هم ندانستم دورم میزنی یا دورم میگردی...

اما هر چقدر فکر میکنم

می بینم

برای اینکه دورم بزنی باید دورم بگردی...!!!

"الماس"

 

 

با شوری اشکهایم فهمیدم

که گریه نیز دیگر شورش را درآورده است...!

"الماس"

 

 

 

برای اینکه در آستینم ماری پرورش پیدا نکند

لباسی از پونه خواهم پوشید...!

"الماس"

 

 

مویم سیاه بود که میگفتم :

یاد و خاطره ات را هرگز از یاد نخواهم برد...

حال که تنها موی سیاهم را می نگرم

می بینم

یاد و خاطره اش

از یادم می برد تمام خاطره ها را...!

"الماس"

 

 

صد صفحه اول دفترم که بوی " تو" را می دهد هیچ...

با نام "خدا" چه کنم ؟!!

"الماس"

 

 

صدای آخرین ضربان قلبم را می شنوی؟!
بعد از این همه تکرار

این تنها چیزیست که دیگر تکرار نخواهد شد...!

"الماس"

 

 

بغض های این گلو شکستنی نیست...

سنگسارم کنید...!!!

"الماس"

 

 

دل به چه خوش کرده ای رفیق ؟!

به چوب کبریت های سوخته،

که انتهای راهت را بیابی؟!؟

اگر "او" نباشد

خورشید به دست هم باشی

باز مقصدت کوره راه است...

با چوب کبریت هایت سیگارت را روشن کن.!!!

"الماس"

 

 

آب هم شیرین می شود

وقتی پای صحبت های تو می نشیند...

"الماس"

 

 

 

..."دوستت دارم"...!

باز هم بوی سیب می آید...!!!

"الماس"

 

 

رقاص تمام سازهای مخالفت

زمین گیر شد...!

"الماس"

 

 

خسته می شوم گاهی

از پی نگاهی

که بتواند و نگیرد دست بی گناهی...

خاموش می شوم در باد

که چرا یار مرا یاد نداد

بسوزانم

اما خاموش نشوم تا شاید برسم به مراد...

خراب خرابم ، از خستگی و خاموشی امشب

شاید تا فردا خوابم نبرد

 در این اتاق بی چراغ...!

"الماس"

 

 

...

تو نیز مرهمی باش...

گرم گرم ، سرنگ سرنگ...

و خود

تماشاگر آرامشم باش...!!!

"الماس"

 .

.

.

و...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:44 توسط محسن خداداده| |



ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﮐﺪﺍﻡ ﺯﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺁﺭﺍﻣﺖ کند؟


ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﯽ ﭼﻪ ﺯﻧﯽ ﺗﻮﺍﻧﺎیی ﺁﺭﺍﻡ ﮐﺮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ؟


ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ حق ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ...


ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ حق ات ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻦ ﺍﺳﺖ...


ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ، ﻧﻤﺎﯼ ﮐﻮﻫﯽ ﺭﺍ داری ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻭ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ...


ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺷﺐ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﯾﮏ ﻧﺦ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯿﮑﻨﯽ

ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺩﻭﺩﺵ ﭘﻨﻬﺎﻥ می کنی ...!

 

 

اُﻣُﻞ ﻧﯿﺴﺘﻢ!

ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ،

نه تن !

ﺗﻦ

ﻓﺮﻭﺵ

ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ !

ﺟﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺯﻥ

ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﻣﺮﺩ، ﺩﻝ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺗﻦ ﺑﺪﻫﯽ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺍﯼ ...!

 

 

 

 

آخرین ها،
همیشه آدم را به فنا می دهند!
پُک آخر...
پیک آخر...
و دیدار آخر!!!

 

 

 

 

قرارمان سالها بعد...
موزه ی حیات وحش!
دیشب،
قلبم را تاکسیدرمی  کردم!!!

 

 

 

او که سیبی از شاخه چید،
تا بگوید: “دوستت دارم!”
شرمسار عشق شد،

من که کاری نکرده بودم!!!

 

 

 

دهان که به سخن باز کرد
بوی رفتن را احساس کردم !
و من چه کودکانه فکر می کردم
با آدامس نعنایی...
می شود سرنوشت را تغییر داد !!!

 

 

 

...چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم ، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد ....!

 

 

 

آن سگ گله ای که عاقبت گرگ شد
و تمام گله را يک روزه دريد،
دل به گوسفندی باخته بود
که نه فرق علف هرز و شقايق را می دانست
و نه تفاوت سگ گله و گرگ را....!

 

 

سیب از درخت افتاد

ستاره از آسمان

تو از دماغ فیل

من از پل صراط

گاهی فرقی نمی کند از کجا

سرنوشت مشترکی است

سقوط !!!

 

 

 

عمر من
دیگر قد نمی دهد
بگو سفرت
کوتاه بیاید...!

 

 

 

گاهی فرار می کنم
از فکر کردن به تو
مثل رد کردن آهنگی که
خیلی دوستش دارم...

 

 

 

 

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به
دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود

حسین پناهی""

 

 

 

حالا ما (من و تو)
همه ی کلاس های زبان جهان را برویم !!!
چه فایده که “زبان” همدیگر را نمی فهمیم !!!؟

 

 

 

خوشحالیام ته نشین شده!
یکی بیاد
حالمو بهم بزنه........

 

 

 

 

خوش به حال آنها که...
دندان عقلشان را کشیده اند !
گاهی که به اطرافم فکر می کنم...
فکم تیر می کشد!!!

 

 

 

اصلا برایم مهم نیست چه فکری میکنی
چون
خداشاهده...!

 

 

 

وقتی می گویم: دیگر به سراغم نیا!
فکر نکن که فراموشت کرده ام...
یا دیگر دوستت ندارم!
نه...
من فقط فهمیدم
وقتی دلت با من نیست؛
بودنت مشکلی را حل نمی کند

 

 

 

چه ترسی بَرم داشت
چه ترسی
وقتی نگاهت
معنای آغاز کتاب اولم بود
و این قدر
پتک لازم نیست
جمجمه ام طاقت این همه را ندارد
من اصلا هیچ
به فکر دستان کوچکت باش
باور کن
من تو را برای یک روز و صد سال نمی خواهم
برای همیشه می خواهمت
که آیینه بی قاب زود می شکند !!!

 

 

 

غم
دیدن موهای بلند زنی ست
که مخالف آمدن باد
از تو " دور" می شود!

 

 

 

از بد بتر اگر هست
این است
اینکه باشی
در چاه نابرادر ، تنها
زندانی زلیخا
چوب حراج خورده ی بازار برده ها
البته بی که یوسف باشی !
پس بهتر است درز بگیری
این پاره پوره پیرهن ِ
بی بو و خاصیت را
که چشم هیچ چشم به راهی را
روشن نمی کند !

"قیصر امین پور"

 

 

 

از روزی که به تو آموخته اند

،بیماری "عشق" از "وبا" خطرناک تر است

احساسم را با آب معدنی می شویم و

قلبم را روزی سه بار ضدعفونی می کنم!!!

پس جای نگرانی نیست!!!

 

 

 

از شیرینی عشق که لذتی نبردی

قلبم را در سرکه می گذارم تا شاید

از ترشی خاطره ها

لذت ببری!!!

 

 

 

شب و روز درون سینه ات

پیر مردی در تلاش است تا مجسمه ای از رؤیایت بسازد،

عزیزکم سنگ،سنگ است...

چه تندیسی زیبا باشد،

چه صخره ای زمخت!!!

 

 

 

من هر روز در تلاشم تا خاطرم بماند،

و تو هر شب دعا می کنی که فراموش کنی

خاطراتمان چه بلاتکلیفند...!

 

 

 

اشک ها قطره نیستند

بلکه کلماتی هستند که می افتند

فقط به خاطر اینکه

پیدا نمی کنند کسی را که

معنی این کلمات را بفهمد ...!

 

 

 

اگر سی سال پیش پرسیده بودی

از هر آستینم برایت

چند تعریف آماده و کامل

که مو لای درزش نرود

بیرون می کشیدم

در این سن و سال اما

فقط می توانم دستت را

که هنوز بوی سیب می دهد بگیرم

و باز گردانمت به صبح آفرینش

از پروردگار بخواهم

به جای خاک و گل

و دنده ی گمشده ی من

این بار قلم مو به دست بگیرد

و تو را به شکل آب بکشد

رها از زندان پوست

و داربست استخوان هایت

و مرا

به شکل یک ماهی خونگرم

که بی تو بودنش مصادف

با هلاکت بی برو برگرد...

 

 

 

بر دیوار تکرار تکیه زدم و

سلامی بر حسب عادت

با مردمانی که از نفسهایم تکراری ترند...

 

 

از آرزوی های کوچکم بود

که ای کاش

با داریوش به خیابان می زدیم

او زیر آواز می زد

من زیر گریه

 

از آرزوهای بزرگم بود

که ای کاش

معشوقه ام می نشست روبروم

من زل می زدم به چشمهاش

او می زد زیر سکوت

 

 

 

چه بی‌منطق شده بودن

به تبعیدِ ضمیرِ "من"

که این زندانِ بی‌پیکر

یه جنگِ بینِ روح وُ تن!

 

 

 

یك "برو" بر زبانم آمد

به خاطر تو ...

و هزاران هزار "بمان"

در دلم ماند ،كه ماند،كه ماند...

 

 

 

خوش به حالت آدم !

خودت بودی و حوایت ...

کسی نبود که حوایت را

هوایی کند !

 

 

 

هنوز...برایش می نویسم!

همانند کودک نابینایی که هر روز غذا می ریزد

برای ماهی مرده اش!!!

 

 

 

با یک گریه ی مشترک ...

یک لیوان چای انفرادی و یک نخ سیگار ...

که دل ِ کشیدنش را ندارم

جنون امشب را شروع میکنم

صبح دوباره همان آدم سابق میشوم که

به تمام دنیا صبح بخیر میگوید!

 

 

 

دیشب از چه دلگیر بودی؟

که تمام شب کابوس میدیدم...

 

 

دیگر هیچ مزه اى

دلچسب نخواهد بود

من تمام حس چشاییم را

روى لبانت جا گذاشته ام

 

 

دلم که گرفته باشد

باصدای دستفروش دوره گرد هم  گریه میکنم

چه رسد به مرور خاطرات باهم بودنمان ...!

 

 

محبت هایت را شمردم

درست بود

اما عشقت را پس بگیر

گوشه ندارد...!

 

 

به اين فکر ميکنم…!
لالايي هــاي مـــادرم
زيــر کـدام بـالشتک کـودکي هايم جـا مانـده؟؟؟
شـايد هـنوز بـشـود ؛
آسـوده خـوابيد ...!

 

 

 

باید بازیگر شوم


آرامش را بازی کنم


باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم


باز باید مواظب اشک هایم باشم


باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم"

 

 

تو مقصری اگر من دیگر "من سابق" نیستم...!

من را به من نبودن محکوم نکن!

من همانم که درگیر عشقش بودی...!

یادت نمی آید؟!

من همانم...!

حتی اگر این روزها

هر دویمان بوی بی تفاوتی بدهیم...!

 


نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:16 توسط محسن خداداده| |

خیال نداشتم حالا حالاها بیامو  پست جدید بذارم ، اما این شاعر و این شعرا...!

هر دو دوسش داشتیم !!!


دنبال من می‌گردی و حاصل ندارد

موجی كه عاشق می‌شود ساحل ندارد

باید ببندم كوله‌بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ‌جا منزل ندارد

من خام بودم، داغ دوری پخته‌ام كرد

عمری که پایت سوختم، قابل ندارد

من عاشقی كردم تو اما سرد گفتی

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

باشد ولم كن با خودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه‌ها مشكل ندارد

شاید به سرگردانی‌ام دنیا بخندد

موجی كه عاشق می‌شود ساحل ندارد...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:10 توسط محسن خداداده| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - قالب وبلاگ